خاک

Saturday, June 29, 2002

اینایی که الان می خوام بگم یه درد دل قدیمیه که خیلی زیاد برام یادآوری و حتی تکرار می شه. مطمئنم همه براشون خیلی اتفاق می افته، ولی من نمی دونم به اندازه ی من ازش گریزان باشند. اینو می دونم که من خودم ازش خیلی بدم می آد. آره من ار شک بدم می آد. خیلی زیاد. اون همیشه قاتل چیزهای دوست داشنیم بوده. نه این که خیلی از خودم مطئن باشم، نه. ولی می دونم که ترجیح می دم چیزی رو تداشته باشم تا این که به دست بیارمش و بعدا به حقیقتش شک کنم. وقتی به چیزی شک می کنی فقط اون نیست که زیر سوال می ره. همه ی خاطراتش و همه خواصش مبهم میشه. هعه ی درستیهایی که ازشون مطمئن بودی تبدیل به علامت سوال و تمام احتمالات تبدیل به بدیها و تمام عملکردها تبدیل می شن به ریا. و تو هزاران هزار ارزش رو در یک لحظه به شک خودت می بازی.

می دونم که نمی خوام برگردم و بی شک زندگی کنم. می دونم که اگر تبود هیچ وقت تنهاییم رو باور نمی کردم. الانم اگر از این که هیچ زمانی به سراغی نمی آد مطمئم می شدم باز هم با تمام تنهایی ها می جنگیدم. ولی می دونم که بعد از این هم جلوی شک کردنمو نمی تونم بگیرم. می دونم که اونها همه شون قسمتی جدایی ناپذیر از راه زندگی من بودن برای بالا رفتن و به این جا رسیدن. ولی اینم می دونم که هنوزم ازش می ترسم. هر بار که به سراغم بیاد برای همه ی دوست داشتنیهام نگران می شم. و هنوزم در برابرش احساس ضعف می کنم.

فقط ای کاش بتونم هر بار که وبروس شک به سراغم اومد. فقط تو محدوده ی خودش نگه دارمش و نگزارم همه چیرو آلوده کنه. این جوری زودتر می شه از شرش خلاص شد.

بازم آخرش یه سوال باقی می مونه. جلوی کدوم رو باید گرفت، شک یا خیانت؟

می دونم جواب همه چیه.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Friday, June 28, 2002

این عکسهای webshots رو که جدا می کردم باد زمانی افتادم که عکاسی می کردم. زیاد طولانی نبود ولی خیلی عالی بود. یه عکسی یادم اومد و دنبالش گشتم که اونم بگذارم تو صفحه که یک دفعه دیدم وسط یه عالمه عکس نشستم. نمی دونستم این همه عکس دارم. 500 تا بیشتر بود. و هر کدومش از یکی تا صدتا خاطره ی چند خطی و یه عالمه هم کار نصفه کاره. عکسه زود پیدا شد و منو از مرور اون همه اتفاق نجات داد. نمی دونم کی می تونم بشینم مرتبشون کنم، شاید بعد اینکه 50Gb مطالب پراکنده هاردم مرتب شد. نه بعد اون که باید اتاقمو مرتب کنم. اتاق که چه عرض کنم انباری. خب پس معاوم شد کی. می مونه برای دوران بارنشستگی. راستی این دوران بازنشستگی که می گن پس کی وقتش می شه؟ تازه مرتبشونم کنم جواب اون همه کار نیمه کاره رو کی می ده. هر کدومشون می تونستن ده سال از زندگیمو پر کنن اگر ادامه می دادمشون. ای کاش 100 تا بچه داشتم که هر کدومشون رو مسئول یکیش می کردم. نههه کی می خواد خرجشون رو بده. تازه بچه من باید خودش 10 برابر من از این کارا داشته باشه. پس ای کاش 100 تا شاگرد داشتم یا 100 تا همکار که حاضر بودن تو این کارا کمکم کنن. فکر می کنین چرا این همه کار نیمه کاره موندن. چون همه شون رو تنهایی باید می کردم. اصلا من که دنبال همکار یا شاگرد می گردم، خودم همکاری و هم پایی بلدم؟
من نمی دونم این ایتالیایی ها کی وقت کردن این همه مجسمه بسازن اونم اینقدر بی نقص!
از پس اون همه کار که یک جا بر نمی آم پس بی خیالشون. الان فقط می دونم که می خوام دوباره عکس بگیدم. از همه خاطره ها حتی نیمه کاره های حسرت آور. آقا فخری، پس چی شد اون دوره ی عکاسی تابستونی. این هم از هم پای عکاسی ما. یادم باشه امروز بهش زنگ بزنم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Wednesday, June 26, 2002

چه قدر خوبه آدم صبح سر حوصله بتونه بشینه پای وبلاگ نویسی. شبها کلی کارای دیگه هست که باید انجام داد. اینم از دیگر مزایای خدمته. البته اصولا این فرصت کمتر پیش می آد چون همیشه با کتابامو باید فوری تموم کنم یا طرحهای پیشنهادی برای وب سایتا رو در بیارم. چون عصرها باید بمونه برای کارهای اجرایی و وقت نمی شه. ولی خب الان نیم ساعتیه سر یه قسمت وبسایت سازمان فرا چت کردم. مشکل صفحه اول وب باشگاهم که حل شد. سرم هم درد می کنه که قهوه ام چاره اش نکرد. منم گفتم بشینم پای وبلاگ.

داشتم فکر می کردم درسته. وبلاگ نویسی این امکان رو به آدم می ده که اون شخصیتی از خودش رو به نمایش بگذلره که دوست داره اونجوری شناخته بشه . خب من فکر می کنم خیلی هامون می خواهیم که وبلاگمون معرف شخصیتی باشه که خودمون فکر می کنیم داریم یا دوست داریم داشته باشیم. که شاید خیلی وقتها اون چیزی نباشه که اطرافیان تو برخوردای رودررو برداشت می کنن به هزار و یک دلیل. اولیش اینکه همه مون تو قضاوت رفتارها هم زیاد عجله می کنیم هم زیاد اشتباه، بدون اینکه به طرفمون مجال توضیح دادن یا دفاع کردن بدیم. و خب تو وبلاک آدمها این فرصت رو برای خودشون ایجاد می کنن. ضمن اینکه دیکران هم احتمالا تو قضاوت ار روی نوشته های وبلاگ حیلی زیاده روی نمی کنن و محتاطترن. چون چیزهایی مثل لحن، جدیت یا حالت صورت و چشم دیگه همراه اون نوشته نیستن. مخصوصا وفتی وبلاک نویس رو نشناسن. البته این قسمت شاید در مورد کسایی که تو نوشته هاشون استعاره و اختصار و حرفهای غیر مستقیم زیاد داره صادق نباشه و کارشون رو سختتر هم بکنه ولی انتخاب چنین طریقی برای صحبت کردن به هر حال تو برخورد مستقیم هم همین مشکلات رو داره. بهر حال انگیزه هایی خیلی زیادی برای وبلاگ نویسی وجود داره.
خب از موضوع اصلی پرت شدم. اینو می خواستم بگم که با تمام امکاناتی که یه وبلاگ برای صداقت و شفافیت درون صاحبش ایجاد می کنه. ممکن هم هست یه مقدار زیادی نسبت به جلوه ی کارهایی که تو برخوردهای رودرروش به نمایش می گزاره بی تفاوتش می کنه یا باعث می شه اهمیت اونارو فراموش کنه. وفکر می کنم این خیلی هم خوب نیست. من خودم فکر می کنم حتی تو خود وبلاگ هم ممکنه خودمو رو لطیف تر و خوش رفتارتر از اونی که واقعا می دونم هستم نشون بدم. اصلا وقتی می شینم به نوشتنشون اون آرامش و حاشیه امنیتی که با حذف اضطراب قضاوت فوری و اشتباه بهم می ده بی اختیار باعث می شه از شدت و خشونت رفتارهام کم کنم. بقولی انسانتر بشم. این تلطیف شاید خودش مورد غیر صادقانه ای نباشه، ولی زمانی می تونه واقعا برای من به عنوان یه عضو از یک جامعه، مفید باشه که یادم باشه تو برخوردهای خارجیم هم باید همینطور باشم حتی زمانهایی که اون حاشیه امنیت دیگه وجود نداره. ضمن اینکه موقع وبلاگ نوشتن هم شیرینی انسان شناخته شدن نباید باعث بشه حقیقت شخصیت خودم رو، تلخ یا شیرین، فراموش کنم. من فکر می کنم شیرینی صداقت هر چقدر هم کمرنگ تر باشه و گاهی اوقات تلخی همراهش باشه بازم خیلی خیلی پایدارتر و واقعی تر از شیرینی انسان نماییه. البته اگر انسان باشی و صادق هم، خب لذت هر دوش رو می بری.

*صحبت صداقت شد. یاد حرف یه دوست افتادم که خیلی وقته می خوام بنویسمش ولی موردش پیش نمی آد. بحث اون موقع سر عکس العمل مردم به صادق بودن باهاشون بود. البته صادق بودن در مورد خودمون نه رک بودن و صریح گویی هر چیزی که در مورد طرفمون فکر می کنیم. من می گفتم که لزوما عکس العمل آدمها در برابر این صداقت مثبت نیست. در حقیقت از این موضوع شکایت می کردم. من خیلی دوست داشتم و هنوز هم دارم که بتونم با دوستام انقدر راحت باشم که براشون اشتباهاتمو به همون راحتی تعریف کنم که شیرین کاریهامو تعریف می کنم. و خب اونها هم حداقل فرصت جبران رو بهم بدن. من خودم سعی می کنم به کسانی که با خودم این طور باشن، صرفا به پاس صداقتشون حداکثر فرصتو برای جبران بهشون بدم (اینم یکی دیگه از موردهایی که من یه کم به حرفهای آقای مارکز شک دارم. من فکر می کنم حتی به آدمهایی هم که به شما بدی کردن اگر صداقتشونو ثابت کنن، می شه دوباره اعتماد کرد{می دونم خیلیا اسم اینو میگزارن سادگی و حماقت مثل اونهایی که می گن اگر دوبار یه نفر بهتون خیانت کرد اشتباه از شماست. ولی خب من فکر می کنم آدم ممکنه بعضی وقتها چندین بار از طرف یک نفر بهش خیانت بشه ولی احمق نباشه. کی می تونه به مادری که پسرش هم از خونه بیرون کرده، هم اموالشو گرفته، هم باهاش بدرفتاری کرده، وبا این وجود هنوز پسرشو دوست داره بگه احمق!؟ شعر ایرج میرزا رو حتما خوندین.}{اااه چقدر پرانتز، شرمنده}) برگردیم به صحبتهای اون دوست عزیز. من اون زمان ار این شاکی بودم که اون راحت بودن در مورد خطاها و به اصطلاح صداقت علی رغم انتظار من باعث یه جور ترس تو آدمها و عقب کشیدنشون توی رابطه ها می شد. حتی از طرف کسانی که به این صداقت بها می دادن و شیرینیشو از تلخیش بیشتر می دونستن. چون اگر کسی فقط تلخیهاشو ببینه و بخشیدن براش سخت باشه، خب مسلمه که راست گویی ها خیلی زود دلگیرش می کنه و نا امید.
فکر می کنم گرفته باشین شکایت من از چه حالتی بود. حالتی که صمیمیت و اعتملد به اندازه ی کافی پیشرفته باشه. جواب اون دوست یه چیزی شبیه این بود که صادق بودن برای کسی که بهش احترام بگزاره صلاح بی دفاعیه. و من خیلی سریع احساس کردم دلیل غیر قابل انکاریه. تو اشتباه می کنی و پشیمون می شی و با صداقت می گی، یا اصلا اشتباهم نمی کنی، فقط حالات و عاداتو احساستو صاف و ساده می گی. ولی شاید طرف تو این کار براش ساده نباشه و در مقابل تو نتونه این طور باشه. اون وقت ممکنه از اشتباهات خودش احساس گناه کنه، حتی زمانی که تو هیچ انتظار نداشته باشی ازش که حتما مثل تو باشه. و یا از این که نمی تونه ببخشه معذب شه، حتی زمانی که تو بهش حق بدی نبخشه.

شما چی فکر می کنین؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Tuesday, June 25, 2002

من دريافته ام كه دوست داشته شدن هيچ و اما دوست داشتن همه چيز است و بيش از آن بر اين باورم كه آنچه هستي ما را پر معني و شادمانه مي سازد، چيزي جز احساسات و عاطفه ما نيست ...
پس آن كس نيك بخت است كه يتواند عشق بورزد.
از هرمان هسه
تو وبلاگ آن ها و Seeking for life دیدمش. دوستش دارم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

می گن یه روزی ملانصرالدین به سبک شیوخ عرب نشسته بوده و یه سوزن هی می زده به حساس ترین جای بدنش که بیشترین درد رو داشته. طبق معمولم آدمهای کم تدبیر دیرآموز که همیشه تو کف کاراشن ولی نمی فهمنش بهش گیر می دن که بابا ملا این چه کاری با خودت می کنی؟ مگه مازوخیسم داری؟ یا دوشخصیتی شدی سر آیرین دعواتون شده؟ ملا که از اولشم می دونست طبق رسوم ناکجاآباد باید برای کاراییم که با خودش می کنه به همه جواب پس بده، فوری آستینشو میزنه بالا و جوابشو می کشه بیرون، و می گه: یه مدت سوزن می زنم، بعدش که نمی زنم اونقدر حال می ده...

منم فکر می کنم ملا خوب می دونه که به هر حال معمولا این ما آدمهاییم که دردها رو برای خودمون درست می کنیم. چون خودمونیم که می تونیم تصمیم بگیریم که از یه اتفاق ناراحت شیم و بعدش از پشت سر گذاشتنش لذت ببریم یا اصولا بی خیال خودش و لذتهای بعدش باشیم.

آمما، یه سوال تاریخی: اگر به جای اون رهگذرهای بی هنر، یه نفر مثل قصه گوی شهر قصه با اون دور باسن چهل متریش می رفت سراغ ملا، و می گفت "وای عزیزم، دردت اومد. چرا این کارو با خودت می کنی؟"بازم جوابش همین بود؟

من که فکر می کنم ملا فورا ننه من غریبم بازی در می آره که ۀ آخ دارم می میرم. به دادم برس که مرهمش فقط پیش تو اه.


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Friday, June 21, 2002

من کوچیک آقای گارسیا مارکز هم هستم. خیلی هم به ایشون و جمله هاشون ارادت دارم،خودم بعضی وقتها که از مسئله ای ناراحت باشم و نتونم باهاش کنار بیان یا درکش کنم اکر چشمم به همچین جمله ای بی افته آروم می شم و چون تو همه ی این درسای زنرگی حتما حق با منه مشکل دیگه حله. همیشه دیگران باعث مشکلاتن و من قربانی. اولی چون در مورد دوست داشتن بود قبولش دارم دربست. وقتی برام مهم نیست برای چی دوست داشته باشم بزار دلیلش رو گارسیا بگه. ولی دومی: هیچکس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود.
فکر می کنین هر چی تو زنرگی یاد گرفتین موقعی بوده که می خندیدین؟ مطمئنین که هیچ وقت باعث ناراحتی کسی که دوست دارین نمی شین؟ واقعا کسی که اگه نگیم با تمام وجود، حتی با قسمتی از وجودش ولی با راستی دوستتون داره ارزش اینو نداره که حتی یه بار یهش فرصت اشتباه کردن بدین(مگه خودتون هیچ وقت اشتباه نکردین؟) و مطمنین در زمانی که هیچ قصدی برای ناراحت کردن شما نداره، صرفا در اثر سوء تفاهم از دستش تاراحت نمی شین؟

بسه دیگه. بسه. چقدر تبلیغ خودخواهی می کتین. دور و برتون رو نگاه کنید. به اندازه ی کافی همه جا شعله نمی کشه؟ فکر نمی کنین یه زمانیم جرقه اش دامن شما رو بگیره؟

جدا هیچ وفت نیازمند هم دردی یه دوست نبودین؟ چرا باید اشکتون رو ازشون دریغ کنید؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

- (پسره اونور میزه و ستوان کادریه ما اینور میز) "من حتما می گردم دنبال سی دی کریستال ریپورت و پیداش می کنم. ولی فکر کنم دادمش به یه نفری"

-(پسره رفته، حالا من اینور میزم و ستوان کادری اونور میز و داره برای من توجیه می کنه که چرا وقتی جفتمون خوب می دونیم سی دی تو کمده پسرو میگذاره سر کار. )

و من هر بار این دورویی ها رو می بینم تنم میلرزه، از وحشت دنیایی که توشیم. دلم حسابی می گیره، تمام نیروهای انسانیم می رن تو کما، انکار که هوا بهم نمی رسه ،احساس یاس شدیدی می کنم از همه امید و آرزوهایی که برای شخصیت خودم داشتم. سکوت می کنم از ترس اینکه کوچیک ترین برهمکنشی با این عمل نداشته باشم. خدای من نکنه منم از این کارا بکنم. نکنه کرده باشم. نکنه مجبور بشم بکنم. ولی فکر می کنم کار از کار گذشته. برای خودم گریه می کنم.

این فقط یکی از هزارتا برخوردیه که من و احتمالا شما داریم هر روز خیلی بدترشو می بینیم. من پیش پا افتاده ترینشو تعریف کردم. تو این یه سال مجبور شده ام با خیلی هاشون کنار بیام. و دیگه لرزش تنم و اشکامو کسی نمی بینه. به خیلی هاشون عادت کردم و دیگه نمی لرزوننم. گفتم که شایدم کار از کار گذشته. ولی کاش فقط تو خدمت اینطوری بود. کاش فقط تو بازار این طوری بود. کاش فقط تو کوچه این طوری بود. هر جایی ابن طوری بود ولی اینجا کنار گوش من نبود. دوباره تنم می لرزه. احساس یاس شدیدی می کنم و نمام نیروهای انسانیم رفتن تو کما. فقط می تونم بخوابم. اما می دونم که هنوزم آدمها رو خیلی دوست دارم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وقتی آدم وقت نکنه از خودش دو کلام بنویسه مجبوره به ای میلای فورواردیه مردم متوسل بشه، و این بار حضرت گابریل گارسیا مارکز یا یکی از مریداشون ما رو رهنمون شدن به فراگیری زنذگی بی غم و غصه در 5 دقیقه برای کندخونها و 10 ثانیه برای تندخونها:

- دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا ميكنم.
- هیچکس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود.
- اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
- بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.
- هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
- شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي‌تواني شكر گزار باشي.
- به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
- هميشه افرادي هستند كه تو را مي‌آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.
- زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري.

ولی خداییش چند نفر از مایی که از تریپ این جمله ها تو نگاه اول حال می کنیم و می فرستیمشون برای همه ی آدمهای داخل دفترچه آدرسمون یه کم وقت برای فکر کردن بهشون اختصاص می دیم.شاید بعضیهاشونو اصلا خلافشو تجربه کرده باشیم.
امشب خیلی خسته ام. دارم چپه می شم. می خواستم یه کمی در مورد هد جمله بنویسم. می مونه فردا.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Monday, June 17, 2002

چند روزه وبلاگ دید می زنم و سعی می کنم انگیزه های آدمهای مختلف رو حدس بزنمو مقایسه کنم. ولی برای اینکه بشه چیزی نوشت زمان بیشتری لازمه و وبلاگای بیشتری رو باید دید و از هر کدوم نوشته های بیشتری خوند. تو وبلاگ گردیها یه جمله دیدم، تو آی تک. نوشته بود " ميگن اگه چيزي يا كسيو خيلي ميخواي يه بار رهاش كن بره. اگه بر گشت طرفت ديگه برا هميشه مال تو ميشه. اگه ام كه برنگشت بدون ا ز روز اولم مال تو نبوده ." اولش فکر کردم چه جمله مشتی، برای کسی که قبولش داشته باشه کلی مشکلات تصمیم گیری و قضاوت و اینها رو حل می کنه. اما وای به روزی که دو نفر هم زمان بخوان همدیگرو امتحان کنن. به راحتی ممکنه یه دوستی خیلی خوب رو از بین ببره. سر هیچی، فوقش سر خودخواهی.
من خودم سعی می کنم هر کسی رو به خاطر وجود و شخصیت خودش دوست داشته باشم. نه به خاطر اینکه در برابرش دوستم داشته باشه. همیشه گفتم آدمها همین طوری که هستند دوست داشتنین. همیشه سعی کردم اگر از دوستی چیزی دیدم که انتظار نداشتم، نذارم همه ی علاقه ام و دلایلش برن زیر سوال. نمی گم که رابطه ام باهاش مثل سابق می مونن. خب قسمتی زیادی از یه رابطه وقت و توجهیه که آدم برای نگه داریش می ذاره و اینو در مورد خودم قبول دارم که وقتی که برای یه نفر میکزارم با میزان توجهی که به من و رابطمون می کنه نسبت مستقیم داره. ولی به خاطر این توجه نیست که دوستش دارم. اگر این طوری به دوست داشتن نگاه کنید محک زدن یا زیر سوال بردن یه دوستی چیزی نیست جز محک زدن و زیر سوال بردن خودت و احساس خودت. من فکر می کنم هر دوست داشتنی برای روح آدم اونقدر مفید و با ارزش باشه که زیر سوال بردنش اصلا نیارزه.


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

رفتم پیش اون آقاهه. لیستش بد نبود. یه 20هزار تایی آلبوم داشت، شاید هم بیشتر ولی فقط خیلی چیزا رو نداشت. چلنتانو هم هیچی نداشت. می خوامممم.
وای این جو ستریانی چه می کنه...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Sunday, June 16, 2002

یه مغازه پیدا کردم خیلی تصادفی که یعد از یه کم خوش و بش و جلب اعتماد صاحبش ادعا کرد همه آلبومای خارجی رو از سال 1930 داره و ایرانیها رو از صفحه قمر خاموم تا حالا. بگذریم که خالی می بست مثل چی. اول ازش خوزه فلیسیانو خواستم گفت داره. بعد قرار شد لیست کنم براش ببرم هر چی می خوام. تو راه خونه یه دفعه یاد ایتالیایی افتادم. فورا بهش زنگ زدم، اول پرسیدم آل باتو داری. گفت فقط آل بانو-رومینا پاول ندارم. ولی گفت چلنتانو داره. این یکی اگر خالی یندی نباشه دیگه خیلی می ارزه.
اهه. بسه. چقدر من پست و پلید شدم. از خودم خیلی عصبانیم. این همه غیبت از آدمی که فقط یه بار دیدمش خیلی خیلی کار زشتی بود. باید همه اینارو پاک کنم. ولی هیچ وقت نوشته ها رو پاک نکردم. چون به هر حال این کار زشت که از من سر زده. پاک کردنش چیزیو عوض نمی کنه. باید باشن تا یادم بمونه که دیگه این کارو نکنم. آخه اونم عصبانیم کرد، امروز قرار بود آلبومای جو ستریانی رو که برام زده بود ازش بگیرم. کلی راه رفتم تا مغازه اش ولی نه سی دی رو آورده بود نه لیستی که اون همه ذوق چلنتانو پیدا کردن داشتم توش.
سکوت.... اشتباه کردی، معذرت بخواه. بهانه پزیرفته نیست.
آقا طرف خدایی پسر باحال و با اطلاعی به نظر می رسید. اگر دنبال آلبومی بودین سراغش برین، ضرر نمی کنین. آدرسش سر راسته وای به دلایل امنیتی فقط با ایمیل.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امشب که وفت نشد نصفشم بنویسم. بقیه اش یاشه فردا شب.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


اول اندر خوشیحای بی حد خدمت:
امروز صیح سر خدمت نزدیک 5 ساعت کتاب امینه نوشته مسعود بهنود رو می خوندم. اون یه ساعت اولم مشغول گپ زدن و صبحانه خوردن بودم. تو دایره ما سه تا افسر کادر هست که تقریبا همه سر و کار من فقط با اوتهاست. 6-7 تا کامپیوتر که تازه رسیدن و من رو مال خودم XP گذاشتم و کارای وب باشگاه رو باهاش انجام می دم. امروز رئیس سازمان به این افسرای ما مشق داده بود که کارهاشون رو با فلوچارت بکشن و تازه چون ما دایره رایاته ایم باید به بقیه هم یاد می دادند. بگذریم، داشتیم امینه می خوندیم. همچیت لم داده بودم و فقط مونده بود که پاهام رو بذارم رو میز که من اصلا این کار رو دوست ندارم. امروز یه سری هم mp3 برده بودم که حال داد، البته تا قبل از مسابقه که اونم سنگال حال داد. هر از چند گاهی کادریها فلوچارت و چیزایی که نوشته بودند رو می آوردن که غلطاشونو بگو بهشون. مثل بچه مدرسه ها. و منم چند لحطه کتابمو می بستمو تو همون حالت توشته هاشون و مرور می کردمو می گفتم آره درسته. آخه کسی که بهشون مشق داده بود خودش که چیزی سر در نمی آورد.
حالا همش بگین خدمت بده. دردسره، الافیه، بیگاریه، اخلاق خراب میکنه. من که تا حالا چیزی جز قایده، لذت و خوشی توش ندیدم. اونم خوشیهایی که نصف بیشترش هیچ جای دیگه گیر آدم نمی آد. وقتی با اون قضایای پر سوز و گداز من با از دست دادن 4-5 راه سربازی نرفتن مثل رشته دوم، فوق و دکترای پیوسته، وسیقه ی نقدی و سندی... بخاطر خرید خدمت لعنتی (همه تو آموزشی بهم می گفتن ماها بدشانسی آوردیم مجبور شدیم بیایم سربازی ولی تو یکی ری..ی با این همه راه) شدم آشخور خیلیا می گفتن 2 سال از مسیرزندگیت عقب افتادی. بعدم برای اینکه دلم نشکنه می گفتن مثل برق می گذره. اما الان می تونم مطمئن بگم که نه تنها عقب نیافتادم، کلی چیز در مورد مسیر زندگیم یاد گرفتم که حسابی سرعتمو زیاد کرده. خیلی پرشتابتز و کم خطاتر. و تازه چیزهایی هم از این مسیر نشونم داده که شاید هیچ کدوم از اون راهها نشونم نمی دادن.
ای یایا اینا چیه من می گم. باشه بعدا می گم سربازی چه موهبتیه. خوندن کتاب امینه رو به همه ی ایرانیها و همه ی دخترها پیشنهاد می کنم. چون بعدش می تونن کلی به ایرانی بودنشون و به دختر بودنشون ببالن. البته فکر نکنم کسی با خوندنش تصمیم بگیره شبیه امینه بشه. حالا بخونین بعدا یه چیزای دیگه هم هست نو قگرام در موردش، می گم.


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وای چقدر زیاده چیزهایی که می خوام بنویسم. تازه صفحه وبلاگم هم خیلی بی جلوه است. باید یه حالی با Adobe Golive بهش بدم. چون ظاهرا با Frontpage حال نمی کنه. اگر این وب باشگاه یه کم وقت برام باقی بذاره.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Friday, June 14, 2002

No one is perfect, Until you fell in love with

(این جمله زیریا فقط شیطتنت 20 سالگین، نزنید که بچه زدن نداره. بچه مودبا می تونن فقط اون فرنگی بابا رو بخونن، به درد اونا هم می خوره)
همینه که من همیشه دوست دارم عاشق کسی بشم که خوشگل باشه چون وقتی عاشقش شدم بقیه مسائل حله و اون کاملترین آدم روی زمینه و خب خوشگلی تنها فرقیه که باقی می مونه. گرچه اونم حله. عشق من خوشگلتر از همه است. بقیه هر چی می خوان بگن، مهم نیست.
پس خدا جون، من عاشق همه ی آدمهام. همه ی همه شون. بنازم عظمتتو که چی ساختی!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

,Dimmi cosa cambia, quando si ama e non si e' amati
?o si e' amati e non si ama? cosa cambia
?Dimmi cosa resta di un amore che finisce
?o in un finale senza amore cosa resta
Io faro' le stesse cose
Cambiero' tre volte al mese
,Rifaro' gli stessi errori
.Quelli che ho lasciato fuori
Celentano

(به من بگو: چه فرقی می کنه وقتی که دوست داری و دوست داشته نمی شی،
یا دوست داشته می شی و دوست نداری؟ چه فرقی می کنه؟
به من بگو: چی باقی می مونه از عشقی که تموم می شه؟
یا در پایانی بدون عشق، چی باقی می مونه؟
من همون کارها رو می کنم
در ماه سه بار عوض می شم
همون اشتباهاتو دوباره انجام می دم
اونهایی که کنار گذاشته بودم)

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Listen to the pouring rain, Listen to it pour
And with every drop of rain I love you more
Let it rain all night long,
Let my love to you go strong,
As long as we're together, Who cares about the weather.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تو ای صبا مرا همراه خود ببر،
شاید که قصه ام آنجا رسد به سر،
وانگه که جان من شد سوی آسمان،
در جمع عاشقان این قصه را بخوان:
بکو غلندری، عشقو به جان خری، با ذکر یاعلی، دست از جهان کشید.

از تو اشاره ای، از من دوان شدن
آنچه میل توست، از من همان شدن
بی ستاره ام، هفت آسمان تویی، آن بی نشان منم، نام و نشان تویی
شیشه عمر من حالا به دست توست
نشکن شکسته را ، کاین نار شست توست.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Thursday, June 13, 2002

ممنونم، خیلی زیاد، از دوستی که بهم پیشنهاد کرد وبلاگ بسازم. وقتی وبلاگ مردم رو مرور می کردم دیدم که من خودم دو سه ساله وبلاگ نویسم، اونم از نوع خیلی پرحرفش. اما حدودا یک ماه پیش تصمیم به ترک این عادت انصافا دوست داشتنی گرفتم. دقیقا نمی دونم چرا. فقط یادمه تو آخریش نوشته بودم: "حرف دیکه بسه از این به بعد اگر بخواهم تفکرمو بیان کنم باید تو عمل باشه. و همه از اعمالم بفهمن چی فگر می کنم. و این اعمال من هستن که باید اونقدر پخته باشن که همه ی آدمها همونی که تو فکرمه رو برداشت کنن."

اما هنوز خیلی چیزها بود که باید بهشون فکر می کردم. به این توقع سنگین خیلی راه مونده بود که برسم و من می خواستم با تشرهای چوب اشتباه همه ی این راه رو بدوم. دیگه چیا تو راه جا بمونن و برندارمشون یا حتی از کوله ام بیافتن و گم بشن، خدا داند. و فکر می کنم دنیای مجزای وبلاگ، در کنار دنیای اشیا، فرصت هر دو کار رو بهم بده.



پیشنهاد قبلی این دوست هم، درست آخرین باری که قبل از این بار باهاش صحبت کرده بودم، روی زندگیم تاثیر مثبت بسیار قابل توجهی گذاشته بود. و من فکر می کنم به خاطر این باشه همه پیشنهادش فقط و فقط به خاطر من بوده.

و من به این دوستی تعظیم می کنم و دلگرمم و مغرور...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Wednesday, June 12, 2002

God gives and forgives, people get and forget.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Saturday, June 08, 2002

داشتم فکر می کردم چقدر درسته آدم برای اینکه روی دیگران تاثیر بگذاره برنامه ریزی کنه. در مورد کار و ارتباطهای کاری صحبت نمی کنم. به آدمهایی هم که بدون اینکه بخواهی مجبوری باهاشون بدخورد داشته باشی کاری ندارم فعلا. گرچه این بحث رو می شه یه بار هم برای این جور روابط کرد. (کاش فارسی تایپ کردنم مثل لاتینش تند بود. همیشه دوست داشتم موقع نوشتن هر چی که از کلم رد شد رو بنویسم ولی فارسی نوشتنم هم سرعت فکر کردنم نیست پنگلیسی نوشتنم بود. بهر حال بگذریم. اینم شاهد اینکه دوست دارم همه ی چیزایی که رد میشه رو بنویسم)



غکر من به خاطر آدمهایی بود که برات مهمند. و دوست داری براشون مهم باشی. کسانی که برای تاثیر گذاری روشون یه انگبزه ی عاطفی (اجتماعی یا شخصی) داری. اصلا هم چین کاری ممکنه؟ فکر می کنم اکثرا بگن بله ممکنه منم فکر میکردم باشه و شاید زیاد هم این کار رو انجام می دادم. بعضی وقتها هم فکر میکنم نتیجه می داد. بهتره بکم میکردم چون الان شک دارم به اینکه نتیجه اش همونی بوده که از اول من می خواستم باشه؟ من چه نتیجه ای می خواسنم: اینکه اون آدمی که برای من به هر دلیلی مهم شده متوجه من بشه. برای این هدف میام بررسیها میکنم که طرف از چی خوشش میاد و کدوماشو من دارم یا میتونم داشته باشم. یا مثلا به چه روشهایی میتونم نشونش بدم که من اونارو دارم. و بر عکس طرف از چی خوشش نمیاد و کدوماشو من دارم و چه طوری میتونم نشونش ندم که من اونارو دارم(و اگر صداقت برات مهم باشه چطوری این خاصیتها از این به بعد می شن عامل عزاب وجدان که من چرا اینطوریم و ای کاش نبودم و باید سعی کنم نباشم). یا می شینم تو خاصیتهای خودم میگردم و اونایی که اون عزیز رو بیشتر جذب می کنه رو هی تقویتش می کنم.و خلاصه اگر یه کم عرضه داشته باشم می تونم توجهی رو که دوست دارم رو تا حدی به دست بیارم.

تازه اگر اصل بازگشت پذیری نور(میگن احساس موج میفرسته. خیلی گه به نظد نمیاد محتاج محیط مادی باشه حنما نوره دیگه) کار بکنه اون عزیز هم ممکنه یک همچین فعالیتهایی بکنه.

آممما.... حالا تو یه دوست داری که به خاطر دوستی با هم، یکیتون با هردوتون کلی تو خودش تغییرات ایجاد کرده. حالا کی می تونه بگه به رابطه ای که هدف بوده رسیده، وقتی که دیگه پایه های سازنده اش اونایی نیستن که تو هدف تعیین شده بودن.

با تمام این اما و اگرها من هنوزم فکر می کنم که یک پیشرفت کوچیک توی دوستی، ارزش خیلی نرمشها و تغییرات رو داره و مطمئنم آدما خیلی از قسمتهای دوست داشتنی شخصیتشون رو با همین نرمشها به دست میارن و نشون می دن.

اون چیزی که برام سوال بود، کلمه و عمل برنامه ریزی بود. تو یه کلام اینکه شخصیت ما باید اساس ایجاد رابطه ها باشه یا ایجاد رابطه ها اساس شخصیت ما؟

فکر می کنم فقط جوابهایی به دردم بخورن که خودخواهی توش کاملا کنار گذاشته شده باشه. چون با کوچکترین تاثیر پذیری از خودپسندی، معلومه جواب چیه.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin