خاک

Saturday, August 31, 2002

از بالای توچال همه ی روزمرگیها معلومن ولی کوچک می شن.
شب تو از بالای رعد و برقهای آهار رد می شی.
صبح خورشید با رنگ نارنجیش از کنار قله دماوند بالا می آد. با همون عظمت همیشگیش.
قدر همه چیز اون بالا واضحه.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Thursday, August 29, 2002


tic.. tic.. tic.. tic..
tic.. tic.. tic.. tic.. tic..
tic.. tic.. tic..
tic.. tic.. tic..
tic.. tic.. tic.. tic.. tic..

Listen
This is the sound of Inevitability
This is the sound of your death.



tic.. tic.. tic.. tic..
tic.. tic.. tic..
TIC.. TIC.. TIC.. TIC..TIC..
TIC.. TIC.. TIC..
TIC..
TIC..
TIC..
TIC..



مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Wednesday, August 28, 2002

There is difference between knowing the path, and walking the path
Morphios, The Matrix



- چند بار می گی بابا جان. کشتیمون.
- انقدر می گم تا ملکه شه.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Tuesday, August 27, 2002

به خیلی ها این حمله رو گفتم که: «دوست ندارم کاری که برای کسی انجام می دم به تلافی کاری باشه که برام انجام داده، و انتظار ندارم اگر کاری برای کسی می کنم تلاقی کنه. چون فکر می کنم در هر دو حالت هم کار من بی ارزش می شه هم کار اون. فکر می کنم درستش این باشه که من دلیل مستقل خودمو برای انجام این کار برای طرف داشته یاشم و اون همه دلیل مستقل خودشو»
تا حدودی هم فکر می کنم به این فلسفه عمل کرده باشم. حداقل می دونم وقتی کاری برای کسی انجام می دم. اون لحظه ای که دارم انجامش می دم بیشتر لذت می برم تا زمانی که ازم تشکر می شه. بعضی وقتها اگر تشکر نشه راحتترم.

حالا...
- داشتم فکر می کردم چرا در مورد وفاداری این طوری نباشم. حالا شاید بشه اسمای دیگه براش گذاشت. توجه، معرفت، هوا داشتن، سراغ گرفتن، به فکر بودن، نمی دونم بهترین اسمش چیه. ولی چرا باید در برابر توجه به کسی ازش انتظار توجه داشت.چرا باید فقط حال کسی رو بپرسم که جویای حالمه؟
- اگه مشکل با خودته که پس اون ادعای بالاییت کشکه.
- نه اونو قبول دارم. مطمئنم. گرچه مطمئن که فقط حرفه. ولی می دونم که می تونم خیلی اون حرفو قبولش داشته باشم.
- نکنه می ترسی بهت بگن آویزون؟ بابا ولشون کن این مردمو. اینا فقط رد می شن و نظریه پرت می کنن. بدون این که اصلا بدونن موضوع چیه. دو دقیقه دیگه هم نظرشون عوض می شه. اصلا یه کدومشون حاضرن پای حرفشون وای سن؟ تو که براشون اهمیتی نداری که بخوان حرفشون به دردت بخوره.
- خب آره. بعضی وقتها این حرفها نگرانم می کنن. یعنی ناخوشاینده دیگه.
- بابا بی خیال. life is ours, we live it our way
- ولی یه چیز دیگه هم هست. این حرف خر خراط. خیلیا می زنن. که می گه «عشق بایس مث دست چپق دو تا سر داشته باشه. آخه عشق یه سره، مایه ی دردسره»
- ببین. این حرف همون خیلیهاست. من دقیقا فکر می کنم که عشق یا کاملا شخصیه یا کاملا اجتماعی. یا یه سر داره یا هزارتا چشم. هیچ دویی در کار نیست. این یه احساس کاملا شخصیه که تعداد زیادی آدم در موردش حرف می زنن، با انگشت نشون می دن یا حتی به همون یه نقر القا می کنن. البته اون وفاداری که تو می گی فرق می کنه. می تونه دونفره باشه. یا گروهی باشه. اتفاقا این مدلیش خیلی هم با شکوهه. ولی همیشه دلیل نداره دنبال نابترین حالتش باشی. می تونی با یه سره شم خیلی حال کنی. اگه خیلی مرام داری هوای کسی رو که هواتو داره داشته باش. نه به خاطر تلاقی. به خاطر این که اون آدم گزینه ی خوبیه برای ارزش وفتی که داری صرفش می کنی.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow share their dreams
With you and me


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

- بسسه. خفه شو.
- نمی خوام. مگه دروغ می گم.
- داری چرت می گی.
- چیه. حرف حق تلخه؟
- ببین. فقط خفه شو.
- چشم.

{من شرمنده ام. ولی برای بچه اصولا بعضی وقتها خشونت لازمه. و برای هر آدم بی قراری. نه برای این که حرفای نگفتنی می زنن. اتفاقا باید حرفاشونو شنید. ولی باید یادشون انداخت که همه چیز با داد و بی داد درست نمی شه. }

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

I can forgive, but I can never ever forget


ده تو هم احمقی دیگه. فکر می کنی از کجات کم می شه اگر فراموش کنی؟ چی داری برای خودت ذخیره می کنی؟ می ترسی فردا اگه بحثتون شد دو تا " مگه تو نکردی " کم بیاری؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ده وقتی برات می گم کاملشو بخون. اون پایینشم یخون. نوشته از ذهنم گذشت. این قدر ظرفیت داشته باش که اگه راستشو بهت می گم همه ی شخصیتمو نبری زیر سوال. مگه همه تو کله شون کارخونه ی پاستوریزه کردن افکار دارن. هیچ کس فکر بی ربط نمی کنه؟ همه ی اینایی که جلو روت خوشایندتو می گن تو فکرشون هم همیشه همینه؟ این قدر ساده نیستی که این باورت بشه؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چپ دست قاط زدیا. مثال بی ربط تر پیدا نکردی خودتو خالی کنی؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تا حالا رو زانوتون از این خطای سفید دیدین؟ نترسین بابا سرطان پوست نگرفتین. اینا ما اینه که وقتی می شیینین پا می شین. اون پوست بدبخت هی کشیده میشه. معلومه که خط ببافته. یه کیسه مشکی بردارین یه کم که زیاد بکشین اش اونم خط می افته. اصولا هر چیزی بالاخره یه حد بالایی ای برای طبعیت از قانون هوک داره که وقتی کشیدیشو ولش کردی برگرده سرجاش.
پوست مادر ها هم بعد زایمانشون این طوری می شه. خط خطی می شه. بعضی جاهاش چروک می خوره. و چقدر احمقی تو بابایی که بعد از بچه دار شدن اینو به خانومت نشون بدی. ده احمق جون اگر اون شکم به اندازه ی 10 سانت بالا نمی اومد که تو نمی تونستی کره خرتو االان بقل کنی. اگر قرار بود همیشه وسیله ی ارضای امیالت ترکه ای باقی بمونه که دو روزه نسلت از رو زمین برداشته می شد. حالا دوتا چروک افتاده تو بدنش هوس نوبرشو کردی؟ خاک بر سرت که کردیش کروات.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

- کی زن می گیری؟
- 27 سالگی.
- چرا؟
- برای این که مقید شم.
- الان به هیچی مقید نیستی؟
- چرا به اصولم. به اصول اخلاقی، یه اصول رفتار اجماعی.
- کامل!
- راستشو بخوای نه. چون خودمم همشو نمی دونم.
- از اونایی که می دونی مطمئنی؟
- نه بابا. خیلی وقتها عوض می شن.
- 27 سالت بشه دیگه همه شو می دونی؟
- نمی دونم.
- هه هه. پس می ترشی.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

- از امروز دیگه اون طوری نیستم. تصمیم گرفتم عوض بشم.
- تا حالا صد بار اینو گفتی، مگه نه؟
- این دفعه جدی جدی شدم. تو همه برخوردام در نظر گرفتمش. حتی دیگران متوجه تغییر رفتارم شدن.
- باشه. نمی خوام نا امیدت کنم. هر تغببری از همین جا شروع می شه. ولی خب به خاطر این چیزی که می خوای ازت قبول کنم، شرمنده تم.
- منو باور نداری؟
- اصلا ربطی به این نداره که باور دارمت یا نه. ببین. می دونی چیه؟ تو می تونی بپرسی «یادت می آد پارسال چطوری بودم؟ الان فرق کردم. نه؟» بعدش منم می تونم فکر کنم و ببینم باهات موافقم یا نه.
- اه. چه زندگیه کش داریه. یعنی باید یک سال صبر کنم؟
- اونم نمی دونم. یه هر حال نه تو می تونی یه روزه عوض شی. نه من می تونم یه روزه بفهمم عوض شدی.

کمال عمل نیست، عادت است.
ارسطو.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Monday, August 26, 2002

داری ولی نمی خوایش، نداری و می خوای داشته باشی، به دست می اریش ولی دیگه برات جالب نیست. برات جالبه و می ری دنبالش، رد می شی از کنارش و نمی بینیش، ازش دور می شی روتو برمی گردونی، می بینیش و حسرت می خوری. می بینیش ونمی بینتت، نگاهت می کنه و نمی بینیش، به سمتش نگاه می کنی و باز هم نمی بینیش. نمی بینیش و دلت براش تنگ میشه، گمش می کنی و پیدات می کنه، می فهمی ولی معل نمی گذاری، بی محلی می کنی و بی محلی می بینی،زیاد توجه می کتی و بی محلی می بینی، همه ی فکرتو مشغول می کنه و بی محلی می بینی، همه چیزت می شه و بی محلی می بینی، بی خیالش می شی و به دستش می آری، داریش ولی نمی خوایش، داریش و بیشتر می خوای، بیشتر می خوای و نداری، نداری و نا امید می شی، نمی خوای و به دست می آری، داری ولی نمی خوایش، نداری و می خوای داشته باشی، یه دست می آریش....

اینو یادتونه؟ در مورد این تیکه کسی راه حلی داره؟

"همه چیزت می شه و بی محلی می بینی، بی خیالش می شی و به دستش می آری"

فقط دوتا نکته:
- راه حل به دست آوردن رو احتمالا خود جمله گفته. اگر کسی بخواد زندگیش منظم باشه چه کار باید بکنه؟
- می شه اون ضمیر مجهول ما انسان نباشه ها. مگه همه ی هدفهای ما رسیدن به آدماست.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سخن امروز (دوشنیه) ابراهیم نبوی رو خوندین؟

بچه‌ها زماني كه بزرگ مي‌شوند و اشتباهات پدران‌شان را تكرار مي‌كنند، آنها را مي‌بخشند.

بقیه شم بخونین. امروزش عالی بود. گر چه حدس می زنم کلی حرص خورده وقتی می نوشتتشون.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Sunday, August 25, 2002

خرد افسر شهریاران بود
خرد زیور نامداران بود

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Saturday, August 24, 2002

در هر شخصی دخایری از قوا وجود دارد که فقط حوادث و اوضاع می تواند مایه ظهور آن گردد.

از عقاید ویلیام جیمز.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Wednesday, August 21, 2002

امروز سر خدمت "اندک اندک" گوش کردم. البته با صدای فرامرز عاصف.
یاد 01 اقتادم. عجب دورانی بود. مثل برق گذشت. ایمان این فدر این شعرو خوند که همه حفظش کردن.

آهای آهای که بس خدا بود که پشت چین پرده ها بود.
آهای آهای که ناخدا بود از عشق می مرد و بی صدا بود.
تو خدایی تو ناخدایی تو بی صدا و با صدایی.
تو کجایی بگو به عالم که مشت ما و پشت مایی

دل به دریا اگر زدی، بزن و با دریا باش
آب باد آتش و خاکی، فکر چشم تر ما باش.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Tuesday, August 20, 2002


شهر قصه. پرده ی امروز: عاشقانه های موش.

رقاص: ای بابا وقتی یارو دخترشو حتی به ملا نمی ده. به خر بده؟
موش: به من می ده.
خاله سوسکه: سرکار عالی کی باشن؟
موش: عاشقم. عاشق بی دلم من.
خاله سوسکه: دلت کجاست؟
موش: فنا شد. فنای او چشا شد.
خاله سوسکه: کدوم چشم؟
موش: همون چشم که خوابو برده.
خاله سوسکه: کدوم خواب؟
موش: خوابی که ازم فرار کرد.
خاله سوسکه: کجا رفت؟
موش: تو باغچه
خاله سوسکه: باغچه کجاست؟
موش: تو باغه.
خاله سوسکه: کدوم باغ؟
موش: باغی که تو شهر رویاست.
خاله سوسکه: رویا کجاست؟
موش: تو خوابه.
خاله سوسکه: کدوم خواب؟
موش: همون خواب که از چشم رفت.
خاله سوسکه: کدوم چشم؟
موش: همون چشم که غرق آب شد.
خاله سوسکه: کدوم آب؟
موش: همون آب که سیل آورده.
خاله سوسکه: کدوم سیل؟
موش: همون سیل که اشک آورده.
خاله سوسکه: کدوم اشک؟
موش: همون اشک که از چشم ریخت.
خاله سوسکه: کدوم چشم؟
موش: همون چشم که غرق خونه.
خاله سوسکه: کدوم خون؟
موش: همون خون که از دل اومد.
خاله سوسکه: کدوم دل؟
موش: دلی که اسیر زلفه.
خاله سوسکه: کدوم زلف؟
موش: زلفی که چو شب سیاهه.
خاله سوسکه: کدوم شب؟
موش: همون شب که تو چشاته.
خاله سوسکه: کدوم چشم؟
موش: همون چشم که مسته مسته.
نمدمال: نگو که دلم شکسته.
موش: همون چشم که پر شرابه.
نمدمال: نگو که حالم خرابه.
موش: چشی که همه اش امیده.
خاله سوسکه: امید کجاست؟
موش: بر آبه.
ملا: نگو که حالم خرابه. اه ا ا .. ا ا. ای گریه کنین مسلمونا، گریه کنین ثوابه.
خراط: قربون گریه ات برم.
ملا: آاای. شب اول قبر که موقع جوابه. هم روز محشر که حساب و کتابه. ثواب این گریه بی حسابه.
رقاص: بابا برو فکر نون باش. گریه ی ملا آبه.
ملا: آغ باجی این بچه رو ساکت بکن.
نمدمال: نگو که دلم کبابه.
ملا: گریه کنین مسلموناااا، گریه کنین ثوابه.
رقاص: خانوم خوشگله. تو دیگه چته؟
خاله سوسکه: چیزیم نیست.
رقاص: پس دیگه این اشکا چیه؟
خاله سوسکه: ملا می گه ثوابه.
رقاص: ولش کن. ملا حالش خرابه.
ملا: دهن داره غنچه.
نمدمال: قربان اون دهن برم که غنچه است.
ملا: ابرو داره کمانچه.
نمدمال: لپاش عین تربجه.
موش: عزیزم، امیدم. گریه نکن سفید آبات پاک می شه. چشمای زیبای تو نم ناک می شه. بیا بریم. بیا بریم. بیا بریم.

می روی و مژگانت، فتنه ها بر انگیزد...

{خب. خاله سوسکه ام رفت خونه ی بخت. اخه خانوم این همه ناز کردی و این همه خواستگار رد کردی؟ بعد مخت با چهار تا عزیزم خورد. بعله آقا موشه بی چاره هم دل داره می دونم. خیلی هم خاطرتو می خواد. ولی به این فکر نکردی که این موش ما فقط عاشقی بلده. اون همه اش با عشق وصال تو شبشو روز می کرده. روزشو شب می کرده اونم تو رویاهاش. حالا که به عشقش رسیده دیگه انگیزه ای براش نمی مونه. زندگیش دیگه هدفی نداره. کار دیگه ای بلد نیست. تازه خودت. مگه اصلا کاری غیر طنازی بلدی؟ حالا که شدی عیال آقا موشه دیگه برای کی می خوای طنازی کنی؟ دیگه نمی تونی کسی رو بزاری سر کار و به سادگیش بخندی و به دلبری خودت ببالی. شایدم بتونی، ولی اول باید پرونده ی آقا موشه رو ببندی. اونم که می دونی چقدر دردسر داره. باور نداری از ملا بپرس. آره الان که آفا موشه و خاله سوسکه می رن دست تو دست، همه چیز سر جاشه. ولی موش که عاشق و حیرون نباشه، که دیگه موش ما نیست. خاله سوسکه ای که طنازی نتونه بکنه یکی دیگه است. دیگه آقا موشه و خاله سوسکه ای نداریم. خلاصه که... خود دانین. ای کاش اولش هرکدوم یه معنی دیگه هم به جز دلبری و عاشقی برای زندگی تون پیدا می کردین. شاید بعدا سر این معنی به توافق نرسیدین. در هر حال، انشالله که خوش بخت شین. یا حق.}

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Monday, August 19, 2002

« مردم می پندارند که عشق ازخود گذشتگی است زیرا غالبا خواست سود و نفع کس دیگر است به زیان خویشتن، ولی عاشقی که چنین کاری انجام می دهد می خواهد معشوق خود را مالک شود. عشق از همه عواطف خودخواهانه تر است و از این رو همین که جریحه دار شد، علو و گران مایگی خود را از دست می دهد.»

وضع واگنر، نیچه.

{والله من که تقریبا هیچ کدوم ازنظرهای «نیچه» رو درک نکردم. خب لابد مخ من نمی کشه. برای همین نمی تونم اصلا بگم قبول دارم یا نه، ولی خب نظر جالبیه.}

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Sunday, August 18, 2002

زندگی مثل کاغذ سمباده می مونه. اولش آدم خوشش می آد. گرمش می کنه. ولی بعد پوستشو می کنه..... برای تحمل زندگی باید چند نفر بود.

کمیسر ناوارو
{ناوارو و فریزر تنها برنامه هایی هستن که اگر ببینم تلویزیون پخش می کنه می شینم پاش. فقط به خاطر دیالوگاشون}

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

هیچ کس علو مقام نوشته های خود را ندارد. به ترین نتیجه ی فعالیتهای ذهنی در کتاب مندرج است ولی نقایص و عیوبی که مولف در زندگی روزانه ی خود بدانها دچار است، در کتاب دیده نمی شود.

هربرت اسپنسر.

اگر به جای کتاب بنویسیم وبلاگ ظاهرا آقای اسپنسر و من در این مورد تا حدودی هم عقیده ایم. البته من شخصا دوست دارم زمانی برسه که دیگه این عقیده رو نداشته باشم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شهر قصه. پرده ی امروز: دلبری خاله سوسکه، خواستگاری درویش.

درویش: هو حق چاکرم من. درویش ذاکرم من. با خرقه ی قلندری با کشکول سلندری.
خاله سوسکه: واه واه واه. زهره امو آب کرد با ریشش. قربون خدا و درویشش.
درویش: سلام علکم. چادر زری، تنبون قرمزی، غنچه دهن، گل پیراهن. گیس گلابتون، ابرو کمون، سوسک سیای قد بلند، دامن کوتا، گردن هما. این شلیته، جان شما می دونی چیه چشم بادومی؟.. اسم بدنومی!
خاله سوسکه: اتل متل تناهی. خودت سوسک سیایی.
درویش: به قربونت الهی.
خاله سوسکه: شلیته ام مینی ژوپه
درویش: چه خوبه. برم قربون یک هم چین شلیته. نه بالاست. نه پایین.
جمع: نه ترشی است. نه لیته.
خاله سوسکه: حالا از اون گذشته. آ درویش، با اون خرقه و کشکول، با اون ریش.
عطار: با اون کله ی بی موت. با اون یا حق و یا هوت.
رقاص: با اون دنبک و سازت. با اون ریش درازت.
خاله سوسکه: نیگام کن.
درویش: بنایه
خاله سوسکه: سفیدی صورتم چون قرص مایه. دو زلفونم مثال شب سیایه. دو دندونم طلایه. دو تا عاشق دارم یکیش تو رایه. شلیته ام که کوتایه. دو تا یاری دارم یکیش سیایه. خونه ام میدون شایه.
درویش: دو چشم نرگست کار کجایه؟
رقاص: یا شیراز، یا کرمون.
عطار: یا تبریز، یا زنجون.
رقاص: یا خلخال با تهرون.
خراط: گمونم کار خراطای رشته.
رمال: گمونم کار مرتاضای هنده.
عطار: گمونم کار نقاشای چینه.
ملا: ببینم. کار ملاهای قم نیست؟
عطار: یا شاید کار عطارای کاشون.
شاعر: یا کار باغبونهای فسایه.
رقاص: نه جونم این دوتا چشمی که این جاست، یا کار لاله کارای بیابون یا آه مستای می خونه هایه.
خاله سوسکه: نه جونم. نه عمرم. دو چشم نرگسم کار خدایه. دو تا نومزد دارم یکیش گدایه. سه چارتا خواستگار دارم.
جمع: ماشالله.
خاله سوسکه: یکیش خیلی بلایه. الان در شهر زیبا کدخدایه.
رقاص: سر درویش عاشق بی کلایه.
خاله سوسکه: یکیش رفته زیارت. حالا در کربلایه. یکیش یک شاعر چاق و شهیره.
رقاص: زن شاعر نشو شاعر فقیره.
خاله سوسکه: یکیش نقاش مشهور و هنرمند.
رقاص: خوراک نقاشا، نون و پنیره.
خاله سوسکه: یکیش ملای بی لاه.
ملا: که خیلی با خدایه.
رمال: از اون مرده خورایه.
خاله سوسکه: یکیش رمال بی مال، که خیلی بی حیایه.
رمال: خداوندا خدایا. چه قدر این خاله سوسکه بی وفایه.
خاله سوسکه: یکیش جن گیر بی جن.
رقاص: زن جن گیر نشو بی احتیاطیست. همیشه چند تا از جنساش تو رایه.
خاله سوسکه: یکیش یک آدم رند و زرنگه. که از بس ناقلای، هم الان حاکم شهر فرنگه.
رقاص: همون حاکم که دارای تفنگه؟ تفنگاش پر فشنگه. فشنگای دویست تن. فشنگای دویست میلیون مگا تن.
خراط: فشنگای عموسام، برای پاپتی های ویتنام؟
رمال: همون حاکم که اخلاقش سلیمه؟
عطار: همون حاکم که احوالش حلیمه؟
ملا: که از اقوام شیطان رجیمه؟
رقاص: زن حاکم نشو حاکم حکیمه. ز بس که مهربونه. در اموال همه عالم سهیمه.
خاله سوسکه: یکیش چنگیز خانه.
رقاص: که از آدم خورایه. همه اش در فکر جنگه.
خاله سوسکه: یکیش تیمور لنگه.
عطار: جفنگه.
خاله سوسکه: یکیش خاقان چینه. که مردی نازنینه. حسابش با همه دنیا سوایه. فرستاده پیم با ساز و آواز.
رقاص: لابد همراه ده میلیارد سرباز.
خاله سوسکه: یکیش آغامحمدخان قاجار.
جمع: کند هم جنس با هم جنس پرواز.
خاله سوسکه: مادرم زینب خاتون. گیس داره قد کمون. از کمون بلندتره. از شبق مشکی تره. پستوناش انار و به، خیمه زده کنار ده. به کس کسانم نمی ده. به همه کسانم نمی ده. به راه دورم نمی ده. به مرد کورم نمی ده.
رقاص: به کی می ده؟
خاله سوسکه: به کسی می ده که کس باشه. قبای تنش اطلس باشه.
رمال: به مرد رمال نمی ده؟
خاله سوسکه: نه که نمی ده.
ملا: به شیخ و ملا نمی ده؟
خاله سوسکه: نه که نمی ده.
عطار: به مرد عطار نمی ده؟
خاله سوسکه: نه که نمی ده.
خراط: به مرد خراط نمی ده؟
خاله سوسکه: نه که نمی ده.
رقاص: ای بابا وقتی یارو دخترشو حتی به ملا نمی ده. به خر بده؟
........: به من می ده.

{هاها. بالاخره خواستگاریای سنتی تموم شد. وای سین ببینین این موشه نیم وجبی چه طور مخ طرفو می زنه.
فعلا تنها چیزی که می خوام بگم اینه که: «آ درویش، شما دیگه چرا؟»}

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از کتاب «اخلاق» اثر «هربرت اسپنسر»*

« لیوینگستون» نقل می کند که زنان قبیله ی « ماکولولو» در ساحل رودخانه زامبسی از این که شنیدند مردان انگلیسی فقط با یک زن می توانند ازدواج کنند سخت به حیرت افتادند و گفتند اکتفا به یک زن عمل احترام آمیزی نیست. هم چنین به گفته ی « رید»، زن در افریقای استوایی پس از ازدواج همیشه مرد را تحت فشار قرار خواهد داد که در صورت توانایی زن دیگری نیز بگیرد و اگر مرد از این کار سر باز زند او را « خسیس و لئیم» خواهد دانست.

عجب!! آدم چه حرفایی می شنوه. حالا بگیم ارزشهای اجتماعی از شرایط جغرافیایی و محیطی تاثیر پذیرن. پس حرص و حسد و تمامیت خواهی چی می شه؟ من که عقلم به هیچ جا قد ئداد. به جز این که شاید این عزیزان سیاه، کارهای خونه شون زیاد بوده یا در روابط زناشوییشون به خانومها خیلی سخت می گذشته.**
----------------------------------------------------------
* من تو « تاریخ فلسفه» ی ویل دورانت خوندم.
** اصلا منظورم مداهنه نیست. دلیل دیگه ای به ذهنم نمی رسه.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Saturday, August 17, 2002

- دلبری دارم که در دنیا تک است.
- د خب برا همینه که پیداش نمی کنی.
- آره خب سخته. من که نه تا کفش آهنی و نه تا عصای آهنی گذاشتم فقط مخصوص پیدا کردنش، بسابم.
- باشه. بساب. حالا اول اون پشتو یه نیگا بنداز.

------------------------------------------------------------
{هه هه. یاد خرید کردنای آبحی بزرگه افتادم. همیشه ی خدا وفتی با آبجی خانوم می ریم خرید، مثلا خرید کفش، اول یه کفش می بینه و می پوشه. بعد می گه نه بریم بقیه ی جاها رو ببینم. و احتمالا بقیه شو حدث زدین. بعد از سه ساعت جستحوی توان فرسا برمی گردیم مغازه ی اول تا همون کفش اول رو ابتیاع بفرمایند. من خودم خوشبختانه در مورد پوشاک لااقل این طوری نیسنم چون اصلا حوصله ی لباس خریدن رو ندارم. یا برام می گیرن یا این که دقیقا اولی که خوشم بیاد رو می گیریم. ولی خب در مورد چیزهای دیگه ... نمی دونم.
اصلا شاید اصل قضیه این گشتنه باشه. خرید و اینا بهانه است.}

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


شهر قصه. پرده ی امروز: دلبری خاله سوسکه. خواستگاری ملا.

رقاص: اتل و متل مطلا. رمال خوبه یا ملا؟
نمدمال: البته ملا ملا.
ملا: سلام علکم سوسک سیاه. حال شما، سلامتین ایشالله. کسالتی ندارین؟ والدتون چطوره وضع سلامتیشون؟
خاله سوسکه: واه واه واه چه پررو. ببره اون زبونت.
ملا: قربان اون لبانت. ابروهای کمانت. چرا عصبانی می شی؟
خاله سوسکه: خودت بگو آ ملا. سوسک سیاه می شه اسم؟ تربیتی، نزاکتی! خجالتم خوب چیزیه. نه والله؟
ملا: پس چی بگم؟ خاله قزی؟
خاله سوسکه: لال بشی ایشالله؟
ملا: تنبان قرمزی؟
خاله سوسکه: کور بشی ایشالله؟
ملا: چادر زری؟
خاله سوسکه: مریض بشی ایشالله؟
ملا: تو که منو رسوا کردی. رسوا علی الله کردی.
رقاص: اتل و متل متینه. رقیه یا سکینه؟
جمع: مال سبکتکینه.
رقاص: سلیمه یا حلیمه؟
جمع: مال ابوعبیده.
ملا: جطوره بگم زبیده؟
خاله سوسکه: ماشالله.
ملا: پس چی بگم؟
خاله سوسکه: می تونی بگی عزیزم.
ملا: عزیزم.
خاله سوسکه: امیدم.
ملا: امیدم.
خاله سوسکه: قشنگم. ملوسم.
ملا: ملوسم. قشنگم. امیدم. عزیزم. قربانتم الهی. کی تو رو قشنگت کرده؟ مست و ملنگت کرده؟
خاله سوسکه: آتیش به جونت بگیره. ولم کن.
ملا: کی تو رو ملوست کرده؟ کی تو رو عروست کرده؟
خاله سوسکه: خوره به زبونت بگیره. ولم کن.
ملا: جان دلم. آخه چرا هم چین می کنی؟ هی منو غمگین می کنی. دردمو سنگین می کنی. فرار نکن عزیزم. فرار نکن مامانم. عروسم. قشنگم. عروس شوخ و شنگم. تو مال من می شی؟
خاله سوسکه: استغفرالله.
رمال: عیال من می شی؟
جمع: اوه اوه.
خاله سوسکه: واه واه.
خاله سوسکه: می دونی چیه؟
رمال: عزیزم.
خاله سوسکه: می دونی چیه؟
رمال: مامانم.
خاله سوسکه: من زن هر کس نمی شم. هر کس و ناکس نمی شم.
رمال: امیدم. عزیزم.
رقاص: اتل و متل بی جنجال. ملا می خوای یا رمال؟
خاله سوسکه: نه ملا، نه رمال.
جمع: نه اون خوبه نه ایشون. لعنت به هر دوتاشون.
خاله سوسکه: نه جونم نه عمرم. من زن ملا نمی شم.
ملا: چرا نمی شی؟
خاله سوسکه: والله نمی شم. بالله نمی شم. کاری که ملا می کنه. لای درو باز می کنه. نگاه به بیرون می کنه. نگاه به این جا، به اون جا، به این ور، به اون ور، به پایین، به بالا می کنه.
رقاص: عباشو دولا می کنه. کنار باغچه می ذاره.
عطار: کشک و بادمجون می آره. هی می شینه کوفت می کنه.
خراط: نه یک تعارف می کنه. نه یک بفرما می زنه.
خاله سوسکه: بعد پا می شه می آد بیرون. با همسایه، با صابخونه، با خربزه، با هندونه. شروع به دعوا می کنه.
نمدمال: محشر کبری می کنه.
رقاص: آجان می آد. پلیس می آد.
نمدمال: سرباز با تفنگ می آد.
رقاص: تفنگ با فشنگ می آد.
نمدمال: فشنگای قشنگ می آد.
رقاص: مستشار فرنگ می آد.
نمدمال: بیل می آد. کلنگ می آد.
رقاص: شیر می آد. پلنگ می آد.
رمال: می گیرنش می برنش کلانتری. به جرم فحاشی و آبروبری.
عطار: وقتی که افسر می رسه. سوال جواب شروع می شه. از بیخ بیخ عرب می شه. فریاد وغوغا می کنه.
خراط: همه چی رو حاشا می کنه.
خاله سوسکه: نه جونم نه عمرم. منو بکشی بالا بری پایین بیای من زن ملا نمی شم.
درویش: هو حق چاکرم من. ....

{پس خواستگار بعدی کیه: آقای درویش.}

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Friday, August 16, 2002

شهر قصه:
پرده امروز، دلبری خاله سوسکه و خواستگاری رمال

آره بچه ها اون قدیما تو شهر ما یعنی تو شهر قصه، یک خاله سوسکه ای بود. لپاش نگو تربچه. دهن نگو یه غتچه. چش چی بگم یه بادوم. که عین شب سیاه بود. خلاصه خیلی ماه بود. مردم شهر که خوب بودن، آروم و مهربون بودن، ساده و بی ریا بودن، بی غش و با صفا بودن، تمومشون پیر و جوون یک دل نه صد دل عاشفش بودن. سوسک سیاه خوشگل یه روز صبح پیرهنشو تنش کرد. پیرهن سرخ گل دار. چادرشو سرش کرد. شلیته پوشید با شلوار. اتل و متل و آلوچه، پاشو گذاشت تو کوچه. با صد تا عور و اطفار اومد میون بازار.

رمال: سلام علکم آبجی خانوم، بفرمایید حال شما چطوره؟
خاله سوسکه: سلام و درد پدرم. خاک به گورم. خاک به سرم. چه حرفا! چلاق بشی ایشالله. نزاکتم خوب چیزیه. خجالتم خوب چیزیه. نه والله؟
رمال: آبجی خانوم ببخشید. اگر جسارتی شد. بنده فقط عرض ادب نمودم.
خاله سوسکه: خب آخه خرس گنده. آبجی خانوم نشد اسم.
رمال: پس چی بگم سیاه چشم.
خاله سوسکه: چه پررو!
رمال: سفید رو، سیه مو
جمع: سفید بخت، سیه دل.
خاله سوسکه: یه اسم خوب و خوشگل. یه اسم بگو که اسم باشه. جادو کنه طلسم باشه. به رنگ گندمیم بیاد. به چشم بادومیم بیاد. صدام کنی خوشم بیاد. بهار بشه نسیم بیاد.
رمال: نگو نگو دلم رفت. این دل غافلم رفت.
خاله سوسکه: نگام بکن چه ماهم. با چشمای سیاهم. دهن دارم. (جمع: یه غنچه)، ابرو دارم. (جمع: کمانچه)، لپام مث. (جمع: تربچه)، قدم ببین. (جمع: بلنده)، گیسم ببین. (جمع: کمنده)
رمال: تو که منو شیدا کردی. خوبه منو پیدا کردی. تو که منو رسوا کردی. قفل دلم واکردی.
رقاص: اتل و متل، خلیفه. کیسه خوبه یا لیفه.
رمال: چطوره بگم ضعیفه.
خاله سوسکه: چش نخوری الهی. با این همه سلیقه.
رمال: پس چی بگم فدایت. فدای خاک پایت؟
خاله سوسکه: می تونی بگی عزیزم.
رمال: عزیزم.
خاله سوسکه: امیدم.
رمال: امیدم.
خاله سوسکه: قشنگم. ملوسم.
رمال: ملوسم. قشنگم. امیدم. عزیزم. بیا دورت بگردم. به قربونت بگردم.
جمع: ملوسم.
رمال: بزار لبتو ببوسم.
جمع: بلورم.
رمال: بزار سرتو بجورم. عروسم. قشنگم. عروس شوخ و شنگم. تو مال من می شی؟
خاله سوسکه: استغفرالله.
رمال: عیال من می شی؟
جمع: اوه اوه.
خاله سوسکه: واه واه.
خاله سوسکه: می دونی چیه؟
رمال: عزیزم.
خاله سوسکه: می دونی چیه؟
رمال: امیدم.
خاله سوسکه: من زن هر کس نمی شم. هر کس و ناکس نمی شم.
رمال: ملوسم. قشنگم.
رقاص: اتل و متل بی جنجال. جن گیر می خوای یا رمال؟
خاله سوسکه: نه جن گیر. نه رمال.
جمع: نه اون خوبه نه ایشون. لعنت به هر دوتاشون.
خاله سوسکه: نه جونم. نه عمرم. من زن رمال نمی شم. کاری که رمال می کنه. صبح تا غروب فال می گیره. داد می کنه. قال می کنه.
عطار: هی سر کتاب واز می کنه. ورد می خونه. بو می کشه.
نمدمال: جن می گیره. هو می کشه.
خاله سوسکه: بعد فال حافظ می گیره. تا نصفه شب حال می کنه.
رقاص: بس که مرخرف می بافه. آدمو بی حال می کنه.
خراط: هر چی ستاره رد هواست ازش اطاعت می کنه. رئیس جنا زیر خاک چاکرشه. مخلصشه.
نمدمال: وای از اون موقعی که یه جنی رو گیر بیاره. هی جار و جنجال می کنه. ورد می خونه فوت می کنه. سوت می کشه.
رقاص: دور خودش با نوک یک چاقوی تیز روی زمین خط می کشه.
خاله سوسکه: جن زبون بسته رو بی حال می کنه. زیر زمین چال می کنه.
ملا: طلسم و جادو بلده.
رقاص: دیم ددک دو بلده.
خراط: کفترو بی بال می کنه.
رقاص: دیمبل و دیمبال می کنه.
خاله سوسکه: اول شب ورد عجیبی می خونه، غیب می شه. نزدیک صبح یک دفه ظاهر می شه.
رقاص: از دهنش بو می آد.
خاله سوسکه: بوی عجیبی که آدم گیج می شه. زیر لب آوار می خونه.
رقاص: ماهور و شهناز می خونه.
خاله سوسکه: راه می ره و قر می ده.
رقاص: هی هم چین هم چین می کنه.
خاله سوسکه: هی هم چین هم چین می کنه.
جمع: هی هم چین هم چین هم چین هم چین هم چین هم چین هم چین هم چین می کنه.
خاله سوسکه: هوا که روشن می شه. چشاش رو هم می افته. یواش یواش شل می شه. روی زمین ول می شه. نه جونم نه عمرم. منو بکشی بالا بری پایین بیای من زن رمال نمی شم.
رقاص: اتل و متل مطلا. رمال خوبه یا ملا؟

{خب معلوم شد خواستگار بعدی کیه: جناب ملا. بزودی}

{این تیکه رو که می نوشتم یه چیزی به ذهنم رسید: نمی دونم دقت کردین یا نه. که این شخصیتهای شهر قصه غیر از این که نماینده ی گروه های اجتماعی ایران هستند، هر کدوم یه جورایی یه تیکه از شخصیت هر کدوم مام هستن. ما یه موقعی مثل خر بی کله می شیم. یه موقع مثل فیل ساده. بعضی وقتا مثل ملا حیله گر و یه زمان مثل خرس فقط فکر شکم. یا مثل موش عاشق می شیم یا مثل طوطی ادای شاعرا رو در می آریم.
راستشو بخواین شباهت زیاد یه نفر به خاله سوسکه این فکرا رو انداخت توکله ام. شما الان تو کدون جلدین؟ از رفتار هر کدوم این شخصیتا چه قدرش تو رفتارتون می آد؟}

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Sweet dreams are made of this
Who am I to disagree?
I travel the world
And the seven seas--
Everybody's looking for something.
Some of them want to use you
Some of them want to get used by you
Some of them want to abuse you
Some of them want to be abused.

(Hold your head up--Keep your head up--MOVIN' ON)

Eurythmics

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

e tu amore, amore grande, amore forte ,disperatamente amore,
che cosa credi di combiare con quegli occhi verdi e grandi come il mare?

Celentano.



و تو ای عزیز. عشق بزرگ، عشق قوی، عشق مایوس کننده.
فکر می کنی چی عوض می شه با این چشمهای سبز و وسیع همانند دربا.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Thursday, August 15, 2002

از مقالات دانش اموزی فیزیک:

محل انجام آزمایش: در فشار یک اتمسفر

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Wednesday, August 14, 2002

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

سفر از درون به برون.
سفر از بالا به پایین.
سفر از امروز به دیروز.
سفر از دیروز به فردا.
سفر از حالا ((-----1001- 1002- 1003- 1004 -------)) یه حالا

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Tuesday, August 13, 2002

ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بینه دل کنه باد

چه بی ربط.و هیچ هم این طور نیست.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Monday, August 12, 2002

اگر این سربازی یه سختی برای من داشت فقط همین هر روز زود بیدار شدنش بود. البته خیلی زود بهش عادت می کنی. اون پنج ماه اول که آموزشی بود (به اسثنا ماه وسطی که کلا تغطیل بودیم) باید ساعت 4.45 پا می شدم چون 5.5 به بعد دیگه تحت آمورش رو راه نمی دادن. خب یه کم ماشین پیدا کردن سخت بود به خاطر همین هم خبلیا اهل شب خونه رفتن نبودن. ولی من هم تو تهران و هم شیراز هر روز خونه بودم. این جا خونه ی خودمون و اون جا خونه ی مادر بزرگ عزیز. که البته قصه ها داره. آخی چه زود گذشت. خلاصه می گن اون ساعت تو خیابون فقط سه تا سین پیدا می شه. سگ و سوپور و سرباز. البته یه میم هم پیدا می شه که مسافرکشه. این یکی رفاه مردممون رو می رسونه.
از بعد آموزشی که ما شدیم آقای افسر وظیفه دیگه صبحها ساعت 7.15 باید سر آمار باشیم. و خب همه می دونن که این خواب دم صبخ ده دقیقه اش به اندازه ی یک ساعت خواب زمانهای دیگه می ارزه. بیدار باشمون شد ساعت 6. روز اول فکر می کردم که اه بازم باید کله سحر و زودتر از همه پاشم. ولی وقتی شلوغی خیابونو تو اون ساعت دیدم و یه عالمه آدم که منتظر سرویس بودن یه کم خجالت کشیدم و دیگه اصلا ناراحت صبح زود پاشدن نیستم.
خب اینا همه اش مقدمات بود اصل قضیه از زمانی شروع می شه که دیگه سرویس های وظیفه سوار نمی کنن. و فقط خود کادر ارتش حق استفاده از سرویس رو داره. (توجه کنین که اکثر وظیفه ها در مدت خدمت امکان کار ندارن ولی کادریها دارن حقوق می گیرن و اگر نگم کمتر، حداکثر به اندازه ی وظیفه ها کار می کنن) از اون جایی که نظمی که این خدمت وارد زندگیه من کرده درآمد منو نسبت به قبل خدمت یه پنج شش برابری زیاد کرده مام برای خودمون کلاس می گزاریمو صبحها با تاکسی می ریم. این طوری زمان کل مسیر فقط نیم ساعته. این یعنی نیم ساعت خواب بیشتر.

ولی نمی دونم چی شد که من زنگ این ساعت رو حابجا نکردم و هنوزم ساعت شش زنگ می زنه. منم پا می شم خاموشش می کنم و دوباره می رم تو دنیای شیرین خواب. و این نیم ساعت آخر یه دنیاییه برای خودش. اندازه ی یه سری کامل دایی جان ناپلئون خواب می بینی توش. خواب خواب که نخیر. بیشتر افکار و تصورات ته ذهنته که بی واسطه از جلوی چشمات رد می شه. و چه قدر جالبه این درون آدم وفتی که ملاحظات اطرافیان و خجالت کشیدن ها و محکومیت های عرفی و دستورهای خود خواهانه ی عقل و ملاحظات دست و پا گیر ارزشهای ساختگی گم منشا رو از جلوش برداری. توی بیداری انقدر به این ها عادت کردیم که اصلا نمی بینیمشون. برای همین خودمون هم نمی فهمیم چی می خوابم. مگه با این همه فیلتر از اصل قضیه چیزی باقی می مونه.
خلاصه من که خیلی با این خوابها یا بهتره بگم خواسته های بی غش خودم حال می کنم. لا اقل می فهمم خودم کجای ادعاهای خودم ایستادم. مثلا چند روز پیش توی یکی از همین ها به سادگی خیلی از خواسته هام از آدمها پی بردم. بر خلاف تصوری، که شاید خودم القا می کنم، که فکر می کنن من آدم زیاده خواهیم. بگذریم این تیکه فعلا ربطی به بحث نداره.

امشب به ساعته گفتم که از این به بعد دوبار زنگ بزنه. به فاصله ی نیم ساعت، که یه مباحثه ی منظم با اقای درون داشته باشیم و از اون ورم دیر به آمار نرسیم که خودش کلی مایه دردسره.

فکر کنم دیگه حتی هر روز بیدار شدنش هم برام مفید و دوست داشتنی بشه.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Sunday, August 11, 2002

این جستجوی فارسی تو گوگل هم سوژه ی جالبیه ها.
دیروز یکی "دنبال دوست پسر می گردم" رو از گوگل خواسته بود
امروزم یکی "روشهای دوست داشتن" رو.

اونوقت اومده بودن تو وبلاگ من! جل الخالق. دیگه دانشمند تر از من نیوده برای جواب این سوال؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Saturday, August 10, 2002

قانون کار ایرانی:

جنس 100 تومنی رو که 10000 تومان به طرف قالب کنی، براش بیشتر از حنس 10000 تومنی ارزش داره که بهش 9000 داده باشی.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

قانون کار ایرانی:

- در یک قرار ملاقات هر کس سروقت بیاید بی کار است. هر کس دیر کند پرکار است.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Friday, August 09, 2002

- آخی بمیرم برات.
- نه. کشته مرده زیاد دارم. تو یه دردم می خوری. نمیر.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Thursday, August 08, 2002

یه جک بی مزه ولی مرد افکن:

یه همشهری ما می بیته یه سری دارن خیلی جدی و عرق ریزان می دون. از یه گارداش می پرسه که اینا چه شون شده؟ به کجا چنین شتابان؟ کی دنبالشون افتاده؟
می گن بابام جان اینا دارن مسابقه می دن. به نفر اول و دوم و سوم هم جایزه ی مشتی می دن.
می پرسه خب نفر اول و دوم و سوم جایزه می گیرن. بقیه چرا می دون؟

همشهری آتیش می زنیا...

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

- امروز احساس کسی رو که احساس به خصوصی نداره نسبت به کسی که یه عالم نسبت بهش احساس داره رو خیلی خوب احساس کردم.
- او چه خبره این که همه اش شد احساس.
- دهه. کی گفته. به غیر از "احساس" هاش بقیه اش همه اش عقله بابا. "به خصوص"، "یه عالم"، "نداره"، "خیلی"، "خوب"، "کردم" مخصوصا اون میمش. ناقص و کاملشو نمی دونم ولی عقله.
- چه مسخره.
- آره خیلی. من که اصلا دوست نداشتم. آخرش هیچی نیست. دقیقا هیچی.


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Tuesday, August 06, 2002


شهر قصه. پرده ی امروز: آدم مفلس رو چو من وا می داره به رقاصی

ملا: اکسوز می. یعنی معذرت می خوام.
قصه گو: چیه قربون. چی شده؟
ملا: پول خرد اگر دارین. دو قران یا سه قران، تحت عنوان قرض الحسنه تا شب جمعه به من لطف کنین.
قصه گو: والا بی رودرواسی، جیب ما پاک تر از ریش شماست. دریغ از یه پاپاسی.
ملا: ریلی؟! ایمپاسیبل.
رقاص: آخه مای دیر. یو سی. نون چارکی سه عباسی. پنیر سیری دو عباسی. آدم مفلس رو چو من وا می داره به رقاصی.
ملا: شب که می رم توی خانه. اکبری به به می کنه. قاقا می خواد نانش می دم. می خورد و اه اه می کنه. ز یک طرف عیال من، چون سگه له له می کنه. می گه تا کی سر بکنم چادر نماز کرباسی.
رقاص: روغن سیری چار عباسی. قند سیری سه عباسی. آدم مفلس رو چو من وا می داره به رقاصی.
---- فاطی میون گهواره گشنشه عرعر می زنه. مادر بچه ها می ره گهواره رو سر می زنه. می بیته فاطی مشغول سرسری است و دس دسی.
رقاص: شیر چارکی چار عباسی. شکر سیری سه عباسی. بچه رو توی گهواره وا می داره به رقاصی.
خراط: خوبه که بنده ام برم مدتی دکتری کنم. یا بروم تو سینما هر شبه آکتوری کنم. اگز که آکتوری نشد، نقش رجیستری کنم. چرا خجالت بکشم، یا بکنم رودرواسی.
رقاص: یونجه سیری سه عباسی. جو چارکی چار عباسی. آدم مفلس رو چو من وا می داره به رقاصی.
قصه گو: کبریت یکی یه عباسی، جارو یکی دو عباسی، قند سیری سه عباسی، روغن سیری چار عباسی، هیزم منی پنج عباسی. کالک منی شیش عباسی...
رقاص: مومن پیر و وسواسی حموم می ره ده عباسی. آدم لاتو راس راسی وا می داره به رقاصی.
قصه گو: بگذریم

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Monday, August 05, 2002

شهر قصه. پرده ی امروز: نامه ی عاشق

(از زبان خراط) آره... داشتیم چی می گفتیم؟ بنویس.
مارو دیوونه و رسوا کردی. حالیته.
مارو آواره ی صحرا کردی. حالیته.
آخه مام واسه خودمون معقول آدمی بودیم.
دسته کم هر چی که بود آدم بی غمی بودیم. حالیته.
سرو سامون داشتیم، کس و کاری داشتیم.
آی دیگه یادش به خیر.
ننم جورابمونو وصله می زد. مارو نفرین می کرد.
بابامون خدا بیامرز سرمون داد می کشید. بهمون فحش می داد.
با کمربند زمون اجباریش پامونو محکم می بست. ترکه های آلبالو رو کف پامون می شکست. حالیته.
یاد اون روزا به خیر. چون بازم هر چی که بود. سرو سامونی بود. حالیته.
ننه ای بود که نفرین بکنه. بعد نصفه شب پاشه لحاف رو آدم بکشه. که مبادا پسرش خدانکرده بچاد. که مبادا نور چشمش سینه پهلو بکونه. حالیته.
هاه. ها.. بابایی بود که گاه و بی گاه سرمون داد بزنه. باهامون دعوا کنه. پامونو فلک کنه. بعد صبح زود پاشه ما رو تو خواب بغل کنه. اشکای شب قبلو که روی صورتمون ماسیده بود، کم کمک با دستای زبر خودش پاک بکنه. حالیته.
می دونی بابامون چند سال پیش عمرشو داد به شوما. هرچی خاک اونه عمر تو باشه. مرد زحمت کشی بود. خدا رحمتش کنه.
ننه هم کور و زمین گیر شده. ای دیگه پیر شده. بی چاره غصه ی ما پیرش کرد. غم رسوایی ما کور و زمین گیرش کرد. حالیته.
اما راستش چی بگم. تقصیر ما که نبود. هر چی بود زیر سر چشم تو بود.
یه کاره تو راه ما سبز شدی. مارو عاشق کردی. مارو مجنون کردی. مارو داغون کردی. حالیته.
آخه آدم چی بگه قربونتم. حالا از ما که گذشت. بعد از این اگر شبی، نصفه شبی، به کسونی مث ما قلندر و مست و خراب تو کوچه برخوردی اون چشارو هم بزار. یا اقلا دیگه این ریختی بهش نیگا نکن. آخه من قربون هیکلت برم، اگه هر نیگاه بخواد این جوری آتیش بزنه، پس بایست تمام دنیا تا حالا سوخته باشه.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Skyer عزیز.
منظورت از قسمت دوم، کاست دومه؟ که می شه قسمت سه و چهار. خب این قسمت و این قسمت از پرده ی سومه و این قسمت و این قسمت و این قسمت و این قسمت هم از پرده ی چهارمه.

حالا که نگاه می کنم می بینم همه اش تا حالا از کاست دوم نوشتم. شما کدوم قسمتشو می خواستین؟
حالا امروز نامه ی خراط رو می نویسم که از پرده ی دومه.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نوضیحی در مورد
"اگر فکر می کنی معمولی زندگی کردن خیلی راحتتر از منحصر به فرد بودنه، سخت در اشتباهی. "

خب فکر کنم راحت ترین راه رسوندن منظور خودم تعریف کردن یه مثال باشه.
پس بذارین خلاصه ی داستان فیلمی رو که این جمله توش بود رو تعریف کنم. اسم فیلم یادم نیست. فصه ی زندگی دو تا خواهر بود ( که عنوان فیلم هم ترکیب عطفی اسم این دو تاست) در زمان بچگیشون خواهر بزرگتر قلوت می زده و خواهر کوچکتر ویولن سل. اولش بزرگنره یه نظر با استعدادتر می اومده. ولی بعد به دلیل نه چندان محکمی (یه چیزی شییه این که فقط هزینه ی کلاس رفتن یکی رو خانواده می تونسته تامین کنه) فقط خواهر کوچیکه رو می فرستن کلاس. که نتیجه اش اینه که توازنده ی خیلی مشهوری می شه و یه عالمه طرفدار همه جای دنیا پیدا می کنه طوری که همیشه در سفر یوده تا در کشورهای مختلف بنوازه. اما خواهر بزرگه تو همون شهر خودشون می مونه و با یه پسری آشنا می شه که رهبر یه گروه کوچیک بوده که اونجا می تونسنه یه ذره فلوت بزنه.
این دوتا خواهر خیلی خیلی به هم نزدیک بودن. یه روز بزرگه با خوشحالی به کوچیکه می گه رهبر اون گروه کوچیک ازش خواستگاری کرده و می خواد بهش جواب مثبت بده کوچیکه می گه (فکر کنم از روی حسادت) چرا می خوی زنش بشی؟ و این گفتگوشونه.
(این جاهاشو یهتره ترجمه نکنم. این طوری مفهوم بهتر می رسه)
- He makes me feel special
- He lies you. You are not special

و در جواب این جمله ی متکبرانه است که خواهر بزرگه جمله ی مورد بحثمون رو می گه.
اون ها با عشفی ساده و بی ماجرا عروسی می کنن و برای زندگی یه روستا رو انتخاب می کنن که راحت بچه ها شونو بزرگ کنن.
و نوازنده ی مشهورمون هم زن یه آهنگ ساز موفق می شه و به موفقیت خودش ادامه می ده تا زمایی که به کل قاط می زنه. می ره پیش خواهرش و به همه ی ابعاد زندگی خواهرش حسودی می کنه و اونها رو از خواهرش می خواد. حتی هم بستری با شوهرشو. خواهرشم اون قدر دوستش داره که تا جایی که می تونه خواسته هاشو می پذیره. و باقی ماجرا...

قکر کنم بتونم یه مثال دیگه هم بزنم. مثالی که خیلی خوب همه جزئیاتشو می دونم. ولی دیگه فکر نکنم لازم باشه. به هر حال من این طوری بیشتر دوست دارم، که هر کی برداشت خودشو داشته یاشه.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آن چه شما خواسته اید.

James the Cat.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Sunday, August 04, 2002

اگر فکر می کنی معمولی زندگی کردن خیلی راحتتر از منحصر به فرد بودنه، سخت در اشتباهی.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Saturday, August 03, 2002

ببین امیر چی پیدا کرده
.
.
.
Manager: Mark Fenwick
Tour Director: Andrew Zweck
Show Design/Art Direction: Jonathan Park
Audio Consultant: Nick Griffiths
Tour Manager/Sound Engineer: Trip Khalaf
Tour Accountant: Tom Golseth
Assistant/Security: Simon Slater
Production Manager: Chris Lamb
Lighting Designer: Andy Gibbs
....

ایییینهههه....

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Friday, August 02, 2002

شهر قصه. پرده ی امروز: صیغه طلاق

ملا: آقایان برن کنار. آقایان برن کنار. آقایان برن کنار. خب برادر، حالا تعریف بکن. چه شدست، کی می خواین صیغه طلاق جاری بکنم؟
فیل: چی چی شد؟ طلاق!
ملا: خب معلومه. من در این کار تخصص دارم. بخصوص طلاق سرکار که جای خود دارد. یک چنین صیغه پر سوز و گدازی بخوانم که همین جا بشینی او های های گریه کنی.
رمال: اوخ نگو. بنده همین الساعه داره گریه ام می گیره.
ملا: باجی جان گریه نکن. ام خب حالا بفرمایید. چه مدل طلاق لازم دارین.
فیل: چی جی فرمودین؟
ملا: هیچی جانم. چرا دست پاچه شدی. خب آخه طلاق چندین مدل است. می خواین طلاق رجحی بدهین یا طلاق خلعی؟ نوع اول کمی خرج داره. ولی البته دوامش خوب است. جنسشم مرغوب است. واسه سرکار استثنائا پانزده درصد تخفیفو می دیم.
فیل: دست شما درد نکنه.
ملا: نوع دوم که طلاق خلعی است. خیلی خاصیت دارد.
عطار: واسه ی رودل خوبه؟
ملا: بی سواد احمق. تو رو می گوین عطار؟ اه.. بگذریم. نوع سوم که خودش شش مدل است. خیلی خوب و خوشگل است.
فیل: آخه من..
ملا: گوش بده حرف نزن. آخ آقا. از طلاق نوع سوم چی بگم. نوع سوم دیگه محشر می کند.
خراط: قربان نوع سومش.
ملا: نوع سوم سه طلاقه است آقا. که دیگه بی محلل نمی شد کاری کرد.
رمال: آخ نگو. جگرم می سوزه.
عطار: نوع سوم خوب است.
خراط: نوع سوم عالیست.
ملا: آقا جان توی این شهر قشنگ، بهتر از بنده محلل دیگه پیدا نمی شد.
رمال: گوش کن چی بت می گم. شما هر ثانیه، هر دقیقه یه محلل خوب بخواید. یه خبر به من بده. دیگه کاریت نباشد.
ملا: برو گم شو بی سواد. خرس محلل نمی شد.
فیل: آقا جون. بنده اصلا نه عیالی دارم که بخوام طلاق بدم. نه اصولا اگه زن داشته باشم طلاق می دم، که بخوام براش محلل بگیرم.
ملا: عجبا عجبا. حیرتا حیرتا. ا، خود من محلل شبانه روزی هستم با جواز رسمی. شماره ی هشت صد و بیست. همه جور سفارشات، در تمام ساعات، همه در اسرع وقت، طبق آخرین متد. توسط خبره ترین محللا قبول می شه.
خراط: راست می گه جون شوما. خود بنده یه عیالی داشتم مث دسته ی گل که همین آقا واسم عقدش کرد. بعدشم انقده زیر پام نشست تا طلاقش دادم. دو سه روز بعد اومد واسطه شد که من و عیالمو آشتی بده. انقده گفت که مام خام شدیم. این آقام فی المجلس صیغه عقدو جاری کرد. من بدبخت دوباره شوهر زنم شدم. سر تو درد نیارم. تا حالا سی دفعه ایشون واسه من زنمو عقد کرده، دوباره طلاق داده.
ملا: بعله. یادم هست. بنده یک دوره استاژ می دیدم. یه کسی لازم بود تا خود من عملا مباحث علمی را روش تمرین بکنم. فکر کردم که تو این دوره زمانه چه کسی ممکنه زن بگیره. دیدم از خر بهتر شوهر پیدا نمی شه. (خنده ی جمع) یعنی خب وقتی آدم خر نباشد، دیگه شوهر نمی شد. (خنده ی بلندتر)
خراط: چه طور شد؟ نفهمیدم. پس یعنی می فرمایید بنده و زنم برای سرکار شدیم لابراتوار. بگیرم هم چی بکوبم تو مخش.
فیل: نه آقا ببخشیدش. ولش کنید.
رمال: صلوات بفرستید.
خراط: لا اله الا الله.
ملا: لا اله الا الله.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Thursday, August 01, 2002

می دونستین موسیقی این کارتون کار آقا راجر واترزه. آهنگش یادتونه؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وی دختری ماه رخسار داشت که عشق او در دل اسپینوزا با عشق اسپینوزا به فراگرفتن لاتین رقابت می کرد.
حتی یک دانشجوی امروزی نیز می تواند به همین علت به فرا گرفتن زبان لاتین مبادرت کند.
ولی دختر جوان چندان پابند امور معنوی نبود که به خاطر آن از امور دنیوی چشم بپوشد و همین که خواستگاردیگری با سرمایه بیشتر پا به میدان نهاد، اسپینوزا در نظر او حقیر نمود.

شکی نیست که قهرمان ما در همین هنگام فیلسوف گردید.

ویل دورانت، تاریخ فلسفه.

اگر به این ترتیب باشد فلسفه بسیار مدیون ماه رویان است.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شهر قصه. پرده ی امروز: پول چایی رو برسون.

فیل: حالا ببینم این کار ما هیچ جوری حل نمی شه؟
دفتردار: به توچه.
فیل: آخه بی سه جلد نمی شه.
دفتردار: به من چه.
فیل: آقای عزیز قربونتم. صدقه بلا گردونتم. گوش می کنی؟
دفتردار: به توچه.
فیل: نوکرتم. چاکرتم. تو یک کلوم فقط بگو یه آدم فلک زده، یه بخت برگشته ای که سه جلد بخواد بایست چه کاری بکنه. راس راسی تکلیفش چیه؟
دفتردار: ااا... والا آقا کار شما این جوریا حل نمی شه. این جور چیزا تمبر میخواد. مهر می خواد. امضا می خواد. کاغذ می خواد. مداد می خواد. قلم می خواد. دوات می خواد. آخوند می خواد. ملا می خواد. سفارش از بالا می خواد. تعارف و سلام می خواد. آدم خوش کلام می خواد. پول می خواد. مقام می خواد...
تمبر پیش ذی حسابه. مهرمونم خرابه. امضا پیش رئیسه. رئیس پیش مداده. مداد پیش دواته. دوات توی اتاقه. اتاق درش کلیده. خلاصه، چه جوری بگم فلونی. امممم... هه. خودت باید بدونی. امممم...

{ و این فساد سالهاست که با ماست. رسمی و غیر رسمی. شرعی و غیر شرعی. کیه که بتونه خودشو بری کنه؟ }

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin