خاک

Thursday, October 31, 2002

نویسنده باغ کاکتوسی یه مطلبی اضافه کرده.

«... وقتی داری پاورچین پاورچین از کنار باغ کاکتوس رد می شی یه چیز مهمو ندیده گرفتی و اون این که کاکتوسی که تا حالا گل نداده بوده نمی تونه باور کنه که اولین و آخرین بارشه که گل می ده. ابر تموم می شه یا می ره اما این کاکتوس آرزو به دل مونده است که غمناک می مونه.»

باز هم ازتون ممنونم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

خوخاخل، روز بارانی می گه:

«... راستش نمی دونم چه جوری می شه از چیزی بنویسم که نمی دونم چیه، من احساسم اینه که کویرم، پس باغ بودن یا تصور کردن باغ برام سخته. می دونی که اگه بارون تو کویر بباره، کویر انقد تشنه است که همه چی رو سریع می بلعه و هیچی نمی مونه، بعدشم می دونی که شنا هر روز تو حرکتن و هیچ شکله ثابتی ندارن، یه روز یه بوته خار تا ارتفاع پنچاه سانتی بالا سرش شنه و یه روز دیگه ریشه هاش هم پیداس و شاید حتی با باد رو شنا بلغزه و این ور اون ور بره...
ولی دوست دارم که باغهای دوستام همیشه پر دار و درخت باشه...»

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Tuesday, October 29, 2002

« تصور يک باغ برای خلوت درون آدمها ،نگاه خيلی قشنگیِ که منو حسابی به فکر انداخت
ياد خيلی قبل ترها افتادم که با دوستی بحثی مشابه در اين رابطه داشتم و او معتقد بود
وقتی جوون تريم دنيای درونمون مثل يک دشت باز،يک باغ سرسبز مي مونه،باغی که رنگينِ و هيچ گوشه مخفی و تاريک ويا غمگينی نداره.درش به روی همه بازه، از شلوغی اطرافمون خوشمون مياد و انقدر سرمون گرم پذيرايی که حساب اينو که کی مياد کی ميره نداريم.
با مرور زمان که هی جای ضربه های کوچولويی که از بعضی آدمهای ملاقات کننده باغت می خوری، روی هم جمع ميشه و هی عميق وعميق تر مي شه، بيشتر و بيشتر تو خودت فرو مي ری و سعی می کنی تعداد ملاقات کننده ها رو کمتر و کمتر کنی، چون ديگه مثل اولها به آدمهای ملاقات کننده غريب خوشبين نيستی. ديگه اون تحمل سابق رو نداری.
يک خرده که از اين قضيه می گذره، اگه شانس باهات نباشه - که با خيلی هامون نيست- و ضربه های بيشتری بخوری،يواش يواش اون دشت سرسبز درونت، اون باغ دلگشا، به شکل يک پيله در اطرافت تغيير شکل ميده.
پيله ای که کم کم دور خودت می تنی و توش فقط خودتی و خودت. پيله ای که کسی تا تو نخواهی قادر نخواهد بود درونش پا بگذاره. گرچه از جدار شفاف پيله ات با دنيای اطرافت و آدمهايی که می خواهی در ارتباطی ولی حريمی داری که مال خودته ولی ديگه مثل اون باغ نيست که همه کس به درونش راه داشته باشه. کسی نمی تونه اونقدر بهت نزديک بشه که خواسته يا ناخواسته بهت ضربه ای وارد کنه.از حس امنيتی که اين جوری بهت دست ميده خوشت مياد.
بعد از سالها که اينجوری می گذرونی، اگه ديگه نخواهی که تنها باشی و اگه به يه شخصی برخورد کنی که فکر کنی اونیِ که می خواهیِ، اونوقت يه سوراخ کوچولو در پيله ات باز ميکنی، اون شخص رو به درون پيله ات راه ميدی و باز درِ پيله ات رو ميبندی.
حالا دوتايی با هم تنها ييد و شاد.راضی و در امان. »


- اینم به توصیف نیلگون با اصطلاحات باغبانی.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Monday, October 28, 2002

به نیت فرهنگ سازی باغیمون تو نظر سنجی یه باغ شناس کنجکاو نوشته:
« من آدمهایی رو می شناسم که یه باغ کاکتوس دارن پر از انواع اقسام کاکتوسهای خاردار که ظاهرا خیلی هشدار دهنده و تیز و سرسختن اما با یه بارون محبت چنون گلهایی می دن که نه می شه پشت در و دیوار قایمشون کرد، نه می شه تحسینش نکرد، نه می شه بهش نزدیک شد. تنها می شه آروم و پاورچین پاورچین درحالی که چشم بهشون دوختی از کنارشون بگذری. »

خیلی برام جالبه که این دوستمون محبت رو به بارون تشبیه کرده. من سه چهار روز پیش به فکرش افتاده بودم و می خواستم در موردش بنویسم. شاهد من چیزیه که همه شنیدن و خیلی ها به کار می برن. کلی هم پشت کامیونا و اتوبوسها نوشته: "تشنه ی محبت". اینجاست که می گن « واژه باید خود باران باشد.» پس محبت هم مثل آبه. این دوست عزیر کفته بارون ولی من به چشمه فکر می کردم. چشمه ای که می جوشه داخل باغ از سرچشمه ای که زیر باغ گسترده شده و اگر باغتو با کسی که بهش مهر می ورزی به اشتراک گذاشته باشی اون منبع دیگه صرفا مال تو نیست. مال اونم هست. چون آب هیچ وقت قابل مرزبندی نیست. این چشمه می تونه زلال باشه می تونه ولی اگر زلال باشه هم محبت تو زلاله هم محبت هم باغیت. اما اگر به وقت کدر و گل آلودش کنی از توی همون منبع زیر باغهاتون به چشمه های باغ همسایه ات هم سرایت می کنه و اونام کدر می شن. طوری که دیکه ازش استفاده نمی شه کرد. و تاژه آدمو مریض می کنه.
یه وقتهایی هم می شه یه چشمه از زیر باغ تو می جوشه اما به دلایل مختلف مجبور می شی مخقیش کنی. اون موقع است که مجبوری هدایت کنی تو جوبهای ته باغت که کسی احساسش نکنه و آب اون چشمه همه اش هرز می ره. نه به گلها و درختهات جون می ده و نه هم باغیها می تونن ازش بنوشن. تازه می تونی چشمه ی محبتی داشته باشی که خیلی بیشتر از یه نفر ازش استفاده ببره. اینو مطمئن باش.

راستی تا حالا کاکتوس رو تو آب پرورش دادین. بهار این کارو کرده و می گه خیلی خیلی تپل و ترگل ورگل می شن. تازه می گه دوستای گیاه شناسش اسم اون کاکتوس رو گذاشته اند "کاکتوس فیزیکی"

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Sunday, October 27, 2002

« باغ من؟ چی بگم، باغ من کوچیکه. هزار تا هم در داره. درهای تو در تو. به باغهای تو در تویی که هر کدوم از بیرونی بزرگتره. باغهای بیرونی شبیه باغهای مردم دیگه است. هر چی می ریم طرف درون یونیک تر می شه، گلهای عجیب، درختای عجیب تر، مرکزش رو خودم هم دقیقا نمی دونم کجاست. یه جاییه که مفهوم خاک و گیاه دیگه از هم قابل تشخیص نیست. باغ من فقط گل داره، گلهای زینتی، درختهای کاج و چنار، اما درخت میوه نداره. نه میوه داره نه سبزی، فقط گلها و درختای زینتی (فکر کنم باغ مامانها خیلی میوه داشته باشه) بعضی از گلهای باغ من کم یابند، بعضی ها هنوز کشف نشدند، آدمهای زیادی رو راه می دم توی باغم، اما اما تا حالا کسی رو به باغهای درونی نبردم زیاد، کسایی هم که بردم نفهمیدند این گلها چیه، بعضی هاشون هم حتی ترسیدند از گیاهای باغ من. یه کسایی هم لگد می کنندشون، می گن اینها گل نیستند و وید هستند(البته خب، بستگی داره که چه جوری نگاه کنی، یکی بود می گفت علف رز). به باغهای اونها هم سر می زنم، بعضی ها باغهای قشنگی دارند، بعضی ها با ترس و لرز باغشون رو باز می کنند برای آدم (این ها رو دوست ندارم، هیچ وقت از آدمهای ترسو خوشم نیومده)، بعضی ها هم میان باغ تورو خوب تماشا می کنند، گلهای آدم رو قلمه می زنند، اما وقتی باغشون رو نگاه می کنی می بینی اینها همه اش دیواره. فقط روی اون دیوار ها با حوصله نقش گل و گیاه کشیدند، اما تا از نزدیک نگاه نکنی نمی فهمی. بعضی از مردم هستند که یه روزی باغهای قشنگی داشتند، نمی دونم حالا به تهمت علف بودن باغشون رو زیر و رو کردند، یا این که از بس گیاه هاش رو دزدیدند، اما هر چی که هست، باغ اونها دیگه باغ نیست، اصلا خاک باغشون مرده...
باغت آباد. »


- ممنونم. باغ شما هم همین طور فرنوش آبی.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پاییز می شه.. بعد برگ درختای باغ رو از جا می کنه، روییدن دوباره خیلی سخته.

- اینو معلمم بهم گفت.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Friday, October 25, 2002

به دوست هنرمندم می گه:
من دوست داشتم که باغمو از اول تا آخر به همه نشون بدم و با نشون دادنش همه رو خسته کنم. بدم نمی اومد برم تو باغ مردم ، ولی می دونی تو این سه سال دانشگاه چی فهمیدم؟ خیلی کمند مردمی که باغشونو به بقیه با خیال راحت نشون بدند، و در عوض نشون دادنش، هیچی انتظار نداشته باشند.
خلاصه که بعد از مدتی دیدم، نخیر این جوری نمی شه. حالا به خیال خودم در باغم بستس، ولی فقط به خیال خودم بستس. احتمالا چهارتاق بازه.


- خاله زاده. ممنونم ازت.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بهار می گه:

«...من معتقدم هر آدمي ذاتاٌ يه باغه . يه باغ سر سبز و خوش منظره. هر كسي بنا بر سليقه اش به باغش رسيدگي مي كنه. براي برقراري ارتباط با آدما بايد در و پنجرة ورودي باغو پيدا كرد. مردم دوس ندارن كسي بدون اجازه بره توي باغشون.باغ بعضيا در بزگ و دلباز داره مال بعضيا يه دريچه بيشتر نيشت .من گشتن دنبال در و دريچه هاي باغ مردمو دوست دارم . همبستگي مفيد و برقراري ارتباط لذت بخش رو تو اين امر مي بينم...
... با اين تعريف برا وسيع تر كردن باغم احتياج دارم بيشتر و بيشتر به باغهاي ديگه سر بزنم و از تجاربشون استفاده كنم . بعضيا باهام همراه ميشن و باغامونو به اشتراك مي ذاريم و لا اقل يه جاهايي مرز ها ور داشته ميشن .تو اين تجربه هاي لطيف ولي هوشمندانه ياد مي گيرم اگه يه تيكه از باغم حتي اگه ويرونه شد به جايي بر نمي خوره اشتراك يعني همين.و زندگي اجتماعي با همين تجربه ها برام معني پيدا ميكنه...»
 

و من وقتی خوندمش عکس العملم این بود:

«...کلی با اصطلاحات باغی زندگی کردم. دیوار، اشتراک، کاشته ها، حریمها، محافظتها. چه تعبیر زیبایی بود برای دوستی. دو نفر، چند نفر، دیوار باغهاشونو بر می دارن. امما مالکیت خودشونو نگه می دارن. تو این باغ مشترک با هم می گردن. گوشه ها شو به هم نشون می دن. تجربه هایی که روی تک تک درختها هک شده. گرچه هیچ کس به اندازه ی خود باغبون نمی دونه که چه بر هر درختی گذشته. از درختهای باغ هم حفاظت می کنن. در زمان ضرورت به باغ هم سرکشی می کنن. تو کاشتن یه نهال یا چیدن میوه های یه درخت به هم کمک می کنن. به هم سلام می کنن. هر کدوم تیکه هایی از باغشون رو برای خودشون مخفی می کنن.
درختهاشون با هم جفت گیری می کنن. محصول مشترک در می آد. پیوندهای اصلاح شده. نوبتی برای آب باغ نگهبانی می دن. برای اشرار، برای مزاحمان، برای نا ملایمات.
حتی وقتی یکیشون سفر می کنه تا جای دیگه باغ بسازه، کلی از باغشو باقی می گذاره. دیگه هیچ وقت نمی شه اثرات باغهای اشتراک دار رو از هم حذف کرد.
وای که چه عالی بود. کلی سبز شدم.
سلام همسایه. درخت سیبت چطوره؟ درخت فکر دیشبت به بار نشست؟
ااا... حتی می شه قوانین باغی تعریف کرد. شاید نیاز به گفتن نداشته باشن ولی الان تو کله امن.
مثلا من دوست دارم دست همسایه هارو بگیرمو تا می تونم جاهای مختلف باغمو همون روز اول نشونشون بدم. بیچاره هارو کلی گیج و خسته می کنم. از بس که هولم و انقدر که این باغ پیچ پیچ شده. از بس که از هر درختی توش یه جوونه هست. ولی کمند درختایی که میوه ای برای تعارف داشته باشن. از بس که بهشون فرصت نمی دم تا اونها هم از باغشون تعریف کنن. از درختهای هم رده شون. آخه می دونی، من اصولا تا کسی نبره باغشو نشونم بده نمی رم تو باغش. قبلنا ازشون می خواستم که نشونم بدن ولی الانه نمی دونم چرا دوست دارم خودشون دستمو بگیرن و ببرن تو باغشون. خب شاید بعضیها فکر کنن من فقط باغ خودمو قبول دارم و منصرف شن. شاید باید ازشون بخوام. نمی دونم.»

و وقتی از یه دوست عزیز خواستم که نظرشو بگه بهم لطف کرد و اینو نوشت.

«سلام،
توصیف جالبیه. یه کم فکر کردم دیدم می شه همه جور آدم رو باهاش توصیف کرد. مثلا من نه دوست دارم باغمو (که کوچیک و کم درخته) به کسی نشون بدم نه دوست دارم از بقیه بخوام که باغشونو بهم نشون بدن. ترجیح می دم اتفاقی از تو باغای هم رد شیم. و درختامون با هم پیوند بشن و یکی میوه ی اون یکی رو برداره و بعدها تو باغ خودش بکاره. یا یه شاخه ای، ریشه ای یادگاری بذاره... . بعضی وقتا اگه بقیه هم بخوان باغمو ببینن، نمی ذارم. بهشون می گم مه باغ من هیچی نداره، کوچیکه، ارزش دیدن هم نداره چه برسه به اشتراک. بعضیا کنجکاو می شن و از بالای دیوار باغمو نگا می کنن. ولی درکل باغچه ی کوچولوم با خیلی باغها شریکه منتها چون کوچیکه به این شرکا چیز زیادی نمی رسه. یه شاخه یا یه میوه ی کال. باغهای اطرافم هی عوض می شن (مثل همه) و هر کی می ره یه چیزی جا میذاره. آخر سر فکر کنم باغچم پر شاخه ها و چوبهای قدیمی شه. ولی هر چقدم پر شه دور نمیندازمشون آخه بیشتر از درختای خودم دوستشون دارم.»


من خودم مدتیه ازاین اصطلاحها و تشبیه خودم به یه باغ تو نوشته هام خیلی استفاده می کنم. فکر می کنم خیلی از حرفامو می تونم راحتتر با این مدل بزنم. اما همون طوری که می بینین این مدل با مثالهای بیشتره که جا می افته و میزان کاراییش معلوم می شه. برای همین فکر کردم ازهر کی که این ها رو خوند، خواهش کنم یه بار با این اصطلاحات خودتونو توصیف کنین. یا هر باغی رو که دوست دارن رو. منظورم شخصیتیه که می پسندن. خواستین با نام خواستین بی نام اگر برای من فرستادین، من به این متن اضافه اش می کنم. اگر ای میل دوست ندارین بزنین سعی می کنم برای این یه دونه نظر سنجی رو باز کنم. ولی از هر کسی که کمک کنه این مدل و اصطلاحاتش جاافتاده تر بشه حسابی ممنونم.
یه دلیل دیگه هم که این ها رو نوشتم اینه که خودم با این روش راحتترم و از این به بعد از اصطلاحاتش زیاد استفاده می کنم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Monday, October 14, 2002

«بعد از این اگر شبی نصفه شبی، به کسونی مث من قلندر و مست و خراب، تو کوچه بر خوردی. اون لبا رو هم بذار. با اقلا دیگه این طوری براش آواز نخون. آخه عزیز من. اگه هر صدا بخواد این جوری آتیش بزنه.... »

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جدای همه ی این حرفا. نگاه توی چشم آدمها عجیب رسواگر درونه. نیست؟ برای همینه که می گن چشم تو چشم؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Sunday, October 13, 2002

- دلبری دارم که در دنیا تک است.
- در مورد قبلیها هم که همینو می گفتی.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Wednesday, October 09, 2002

اهمیت و حساسیت شناخت زمان واقعی خداحافظی به اندازه ی اهمیت و حساسیت دست دادنها و بوسیدنهای آغازین است. در زمان مناسب از هم جدا شوید، البته در نظر داشته باشید که هیچ بدرودی هم همیشگی نیست.

فکر می کنید اشاره ی این جمله به چی باشه؟ دلداری برای آدمایی که از بی وفایی دوستاشون شاکین یا کسانی که از اعتماد کردن به دیگران پشیمون شدن؟ یا توجیهی برای اونایی که از دست روابطشون خسته شدن ولی جسارت کم کردنشون رو ندارن؟
نه بابا. این جمله رو تو کتاب « مدیریت در ابهام » در مورد همکاری "Apple" و "IBM" با هم برای ساختن یه سوپرکامپیوتر شخصی خوندم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

داستان از کجا باید شروع بشه؟
اومممم... از این جا که یه نفر ناشناس {برای بقیه} وارد یه شرکت می شه و یه گوشه شروع می کنه با یه کامپیوتر که مال کسی نبوده تا حالا، شروع می کنه به ور رفتن. یه طوری که انگار می خواد به سلیقه ی خودش ارگونومیک بشه. می شینه و به هیچ کس توجه نمی کنه و یا حداقال این طور نشون می ده . مگه می شه آدمی که همه روش کنجکاو شدن و حسابی روش زوم کردن متوجه نگاههای دیگران نشه؟ حتما شده. شاید این تاکتیکشه که نشون بده براش مهم نیست این همه نگاه.
ولی من که از پیش بینی کردن فردا خوشم نمی آد. پس دیگه نمی کاری نداریم که بعدا چی می خود بشه. و طرف چه طوری می خواد تو اون شرکت شناخته بشه. احتمال قوی یه بار به نفری از قدیمی ترها که روبط عمومی و اعماد به نفسش قویتر باشه یه روزی می ره پیش طرف تا سر از کارش در بیاره. شایدم برن از منشی آقای رئیس بپرشن. اون برای همه ی کارمندا پرونده درست کرده پس حتما می دونه.
ولی چرا روز اول کسی نیومد معرفیش کنه؟ چرا خودش اول یه گشتی نزد که با بقیه آشنا بشه؟ خجالتیه یا خویش جهان پندار؟ تا حالا برای کسی مهم نبوده یا دیگران براش مهم نیستن؟ اگر واقعا براتون مهمه چرا از خودش نمی پرسین؟ به تر نیست قضاوتهاتونو با اطلاعات بیشتری انجام بدین؟ اصلا چرا باید قضاوت کرد؟ من نمی فهمم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Tuesday, October 08, 2002

نمی دونم چرا زمان این قدر خسیسه. شاید برای این که عزیز بشه و قدرشو بدونیم. احتمالا اون هم می دونه ما آدمها به جای این که دست و دل بازی اشیا و آدمها رو ببینیم و قدر بدونیم، حریص چیزهایی هستیم که ازمون دریغ بشن. من هیچ وقت نفهمیدم چرا طلا و الماس باید از آب با ارزشتر باشن. تمام زیبایی های اونها توی یک قطره آب هست بلکه هم بیشتر.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Monday, October 07, 2002

تو كوچه مون / سگ لنگي بود /كه چشماش /همرنگ آسمون بود
ما با دست / پر از سنگ و چوب / اونو از كوچه مون/ مي رونديم
تا اون / سگ مهربون / يه روز ازكوچة ما /غمگين رفت
جاي پاي لنگ اون/ توي كوچة ما/ بسته نقش
اون رفت و / بچگي هاي ما / به دنبالش از اون / كوچه پر زد
خورشيد آرزو هاي ما / از آسمون سينه سر زد.

بهار را سپاس.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Thursday, October 03, 2002

واژه باید خود باد،
واژه باید خود باران باشد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin