خاک

Friday, November 22, 2002


بدان که نه آن چه به دهان فرو می رود فرزند انسان را نجس می کند بلکه آن چه از دهان بیرون می آید
این کلام پدر ما بود و اینک من می گویمت آن چه تو بر قلم جاری سازی
هر چیز که به زیان گویی از روح برداشته ای اما هر چیز که به قلم نویسی بر روح نهاده ای
با هر پلیدی که به زبان آوری مردمان را آلوده ای اما با هر پلیدی که به قلم جاری کنی درون خویش را
زینهار تا کلام را به دروغ نیالایی که روح خود را به زنگ سپرده ای
رینهار به کلام تخم کین مپاش بلکه بذر محبت
ریزا کیست که مار پرورد و از زهرش در امان ماند و کیست که تاکستان غرس کند و از انگور آن بی بهره باشد؟
قرنها چنین باد و ابدالاباد.

از باب سوم رساله پولوس رسول به کاتبان
به عنوان مقدمه - زن زیادی - جلال آل احمد

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Tuesday, November 12, 2002

بشكفد لاله ي رنگين مراد
غنچه ي سرخ فروبسته ي دل باز شود
من نگويم كه بهاري كه گذشت آيد باز
روزگاري كه به سر آمده آغاز شود
روزگار دگري هست و بهاران دگر
شاد بودن هنر است,شادكردن هنري والاتر
ليك هرگز نپسنديم به خويش
كه چويك شكلك بي جان شب وروز
بي خبر از همه , خندان باشيم
بي غمي درد بزرگي ست كه دور ازما باد
زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست
هر كسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود
صحنه ديرنده به جاست
خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Saturday, November 02, 2002

" يکی بود يکی نبود، کِی باغ شدم يادم نيست. فقط يادمه باغم درو پيکر داشت. ديوار داشت. تا دوازده سالگی همش تو باغای مردم بودم. قلمه می آوردم. دونه می گرفتم. گلای خوشبو. ميوه. فقط جمع می کردم. بعدش اومدم تو باغ خودم. يه رديف سيم خاردار بلند کشيدم رو ديوارا، درو قفلو زنجير کردمو افتادم به کار. دونه بکار. چاه بزن. آب بده. قلمه بزن. راستی انگار اون ته يه قلمه رز خاکستری بود، رو سر اين رز سفيد بی حال خوشگل می شه....... بارای اولی که گلابی ها شکوفه کردن صدای مردم از پشت ديوارا می اومد که چه عطر شکوفه ای. در ِ اين باغ کجاست؟ وسوسه شدم، سيم خاردارا رو برداشتم. گاه گاهی در باغو باز گذاشتم. آدمای زيادی سراغ باغ من اومدن. من اما چار چشمی حواسم به ديوارا بود. می خواستم هر وقت دلم خواست درو ببندم، ديگه هيچ کس نباشه. تا اينکه يه روزی کسی اومد به باغ من. با دو تا دست سبز انگشت. به هر کجا دست کشيد گل در اومد. بار داد. باغ من باغ شد. باغی که باغه ديوار نمی خواد. ديوارا رو برداشتم و هديه اش کردم به يار سبز انگشتم به تمامی برای هميشه. ديوارو که برداشتم باغم شد رهگذر مردم. باهاش بهار شدن پاييز شدن. يادگاری کندن رو درختاش. گل چيدن. گلايی که دوست داشتن آوردن توش کاشتن. ميوه خوردن. اولين بوسه هاشونو تجربه کردن. چند وقت پيش به سرم زد شخمش بزنم. به سانلی گفتم گفت هيچی هدر نمی ره. خاکت غنی می شه. منم شخمش زدم. به هيچی رحم نکردم هيچ درختی هيچ گلی. پلق پلق اشکام می اومد ولی حتی گاردنيای خشبو رو هم کندم. مردمی که رد می شدن می پرسيدن اينجا قبلا يه باغ بود. نه؟ اين زمين صاف بی دارو درخت از کجا اومده؟ بعضی ها هم ميان تو سر زنون که بنفشه آفريقايی که من آوردم رو هم کندی؟ چطور دلت اومد؟
می دونی چيه اما حالا ديگه کسی يه باغبون بی باغو تو باغش راه نمی ده. اينه که منم و دانه های گم تو خاک و التماس. يادته يه دونه هسته گيلاس انداختی زمین. شايد دربياد..... راستی به نظرت اون ساقه کوتاه که داره به سختی از خاک در مياد گاردنياست ؟ "


این باغ برگ بید بود.
دوست ندارم روی نوشته ها نظر بدم. ولی باغ همه مون خیلی خیلی بزرگه. انقدر بزرگ که اگر خیلی جستجوگر باشی حداقل یه عمر طول می کشه تا همه جاشو ببینی. شاید به باغچه اش خیلی حواس ما رو به خودش جلب کنه ولی اون بهر حال فقط قسمتی از باغه.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Friday, November 01, 2002

- از خود بهار، کسی که اولین توصیف آدمها به شکل یه باغ رو از اون شنیدم خواستم که یه متن بنویسه. اینو نوشت.

« و اما موضوع انشاء : باغ خود را توصيف كنيد.
باغ من پرچين داره دور تا دورش.ارتفاع پرچين هاي باغ من متغييره .گاهي اصلاٌ نا پديد مي شه گاهي اگه يه دستتو ستون بدنت كني مي توني از روش بپري و بياي اينور باغ گاهي بايد قلم دوش وايسي تا بتوني توشو ديد بزني و گاهي با يه نردبون چوبي بايد خودتو بكشي بالا و گاهي ارتفاعش از ديوارهاي قلعة‌فلك الافلاك هم بيشتره . بالاي سردر اصلي باغم يه كندوي زنبور عسله و تنها نگهبان باغم پروانه هاو زنبور ها هستن روي اين پرچين هاي بلند و كوتاه هم پر از دريچه و پنجره اس. با شيشه هاي شفاف , كدر ,تمييز: اونقدر تمييز كه گاهي خيال مي كني اصلاٌ‌شيشه اي در كار نيست و سرتو كه مي آري توش گروپ مي خوره بهش!, گرد گرفته و خاكي, مات,رنگي؛ عين خونه قديمي ها سبز وسرخ و زرد و لاجوردي ,پنجره هايي كه درهاي بعضي شون كشوييه , بعضي ها لولايي.بعضي ها رو به بيرون وا مي شن بعضي ها روبه داخل.بعضيا لولاهاشون روون و روغن خورده اس بعضيا وقت واشدن جيرجير مي كنه .بعضيام از فرط كهنگي و بلا استفاده موندن , فراموش شدن و خيلي سفت و سخت چسبيدن به لولاها .با كلي زحمت باز مي شن.در اين دريچه ها و پنجره ها هم با طول و عرض متغيير به باغم وامي شه.بعضي وقتام اصلاٌ‌شيشه اي تو كار نيست .فقط يه قابه. همين!
پشت اين پرچين با اينهمه شيشه و در و دريچه يه دشته .يه دشت سرسبز و وسيع.مرتب هم وسيع تر مي شه و سبز تر.آسمون بالاي اين دشت آبيه. آبي آبي با ابراي قلمبه. قلمبة سفيد كه باد تو آسمون اينور واونورشون مي كنه.با يه خورشيد گرم و درخشان كه گاهي ابراي سفيد تپلي جلوي روشو مي گيرن و يه ساية مليح مي افته روي چمنزار.تو افق, بالاي يه تپه ماهور يه تك درخت صنوبر بلند و تيره مث يه نشوني قد كشيده. زيرش خونة يه لاك پشته كه جلودر خونه اش يه دونه گل ماهور كاشته ام.و پشت اين تپه ماهور سبز يه درياس.نسيم خنك,آرامش بخش و دلچسبي كه به صورتت مي خوره از اونجا بلند ميشه .گوش كن ... صداشو مي شنوي؟
اگه يه خورده بياي جلوتر در خلاف سمت تپه ماهور , پشت به درخت صنوبر, درست تو سمت مرطوب جنوب, ميرسي به دو تا دشت كه توشون پر از بوته هاي پونه و رزه .وقتايي كه هوا مساعد باشه توشون شقايق و بابونه هم پيدا مي شه وگندم هايي كه باد بذرشونو مي آره . دامنة اين دشتا از يه طرف تا شرق و از يه طرف تا غرب كشيده شده. پرستو هاي زيادي اينجا زندگي مي كنن. چشاتو كه قل بدي بين گلهاي وحشي صحرايي , مي رن ومي رن و مي رن تا مي خورن به سه تا كوه بلند و ستبر.حس و حالشو داري بياي بالا؟
پشت اين كوهها باغهاي منه كه آغوششونو تا انتهايي ترين نقطة شمال باز كردن .باغهاي تو در تو ,لايه لايه. هر هفت تاباغ يه لايه .بعد لاية بعدي.تا وقتي مهلت زندگي دارم , ده تا لايه شو مي سازم و ترانة جاويدي كه تو همة لايه ها حضور داشته باشه . تا حالايكي شو ساختم . وسط باغها درست وسط باغ چهارم , يه آلاچيق بزرگ و دلگشا دارم. رو سقفش پره از ياس بنفش و پيچ امين الدوله و نسترن وياس سفيد. مشام نواز و خوش بو و خوش منظره و چشم نواز.دور تا دور آلاچيقم درختاي اقاقياس كه تو شاخ وبرگشون پرنده هاي مختلفي لونه كردن و عصرا سر وصداشون گوش عالمو پر مي كنه.تازگي ها يه نهر خوش صدا هم دور آلاچيق راه افتاده با بستري از قلوه سنگاي ريز ودرشت و پله دار و لاجوردي و فيروزه اي كه صداي صميمي و گره داري به زمينة صداي آب مي دن. كف باغاي من پر ازمينا, بنفشه ونرگس هاي رنگارنگه كه لابه لاي خزه ها قايم موشك بازي مي كنن و موقع راه رفتن بايد مراقب زير پات باشي دل بنفشه ها كه از برگ گلم نازك تره اگه بشكنه....
تو باغ من نارون زياد پيدا مي كني.صنوبر يه دونه , هموني كه اول ديديش , چنار , هفت تا دارم. يه درخت سپيدار , يه افرا به اندازة تنهايي خودم و يه كاج خيلي بلند به اندازة اوج طلبي كلاغا.
نارنگي زياددارم اما پرتغال , زياد نه.سيب ؛ بار زياد ميآره. گيلاس دارم خيلي هم خوشمزه و خوش آب و رنگ. يه عالمه درخت آلو و زرد آلو, هشت تا درخت گردو, يه جنگل بلوط,سيزده تا پستة خندان كه ده تاش پيوندي اند, يه عالمه توت به رنگهاي مختلف و جابه جا. خرمالو اما ندارم يكي بود كه چن وقت پيشا درش آوردم اما دوباره جوونه زده. گلابي چهارتا.انجير تازه يه دونه پيوند زدم . آلبالو پنج تا. يه هلوي حسابي و يه عالمه نخل خرما هم دارم. هفت تا انار , يه دونه ليمو و نه تا به .لابلاي اين درختا يه عالمه تازگيا درخت حساس سبز شده .نمي دونم بذرش از كجا در اومده و گويا از آب و هواي باغاي منم خوشش اومده . يه ور باغ سوم پر از درختاي گل ابريشمي ست كه وقتي گل مي ده واقعاٌ بهاري مي شم. و دور تا دور باغ هفتم پر از سروناز به رنگ سبز دم كشيده و جا افتاده. سمت غربي باغ پنجم درست رو به باختر يه عالمه زعفرون كاشته ام كه بايد قبل از طلوع آفتاب بچينمشون وگرنه همه شون از بين ميرن. مي دوني ؛ زعفرون تنها گلي ست كه اگه آفتابو ببينه از بين مي ره. دور تا دور باغ اول پر از گون و بوته هاي خارداره وكفشم كلي خرده مينا ريخته به رنگهاي مختلف كه توش يه سمندر زندگي مي كنه. باغ دومو دور تا دورشو شمشاد كاشتم كه دم عيد خيلي ديدني مي شن. با اون جوونه هاي ريز و سبز شاداب سرشار از زندگي لابه لاشونم يه عالمه آفتاب گردونه دوتا مار هم با هم تو چمنهاي اين باغ زندگي مي كنن. دور تا دور باغ سوم زيتون زاره وقتي باد مي آد ديدني مي شه سه تا كبوتر سفيد تو اين زيتون زار لونه دارن . تو اين باغ سومي اكثر اوقات باد مي وزه .
باغ چهارمي هم دور تا دورش بيد مجنونه .با تنه هاي در هم گره خورده و شاخه هاي پريشون يه پيشي ملوسي تو اين باغ اطراق كرده. امروز درست روي لبة لاية اول وايسادم. در حال ساختن زير لاية دومي ام تا ببينم چه خواهد شد و چه پيش خواهد آمد.روز خوشي من, روز تكامل من اون روزيه كه روي لبة لاية دهم وايساده باشم و صداي نغمة خوش آهنگي رو كه براي باغم ساختم تو كل لايه ها بشنوم.
اين بود انشاي من درمورد موضوع باغ خود را توصيف كنيد »


- چیزی نمی تونم بگم. فقط می تونم همین طوری که دستم زیر چونه امه برگردم از سر بخونم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin