دیدی دیروز نیشن تی وی داشت با موسس آیدیاسیتی صحبت می کرد. آره با خود بیانکا. جالبه که حاضر شده با یه شبکه دیگه صحبت کنه. آخه فقط تو شبکه خودشون، آیدیا تی وی حرف می زنه. فکر کنم شروع کرده به فرهنگ سازی. می خواد شبیه سازی کنن از روش تا بتونه تو رقابت خودشو رشد بده. هفته پیش تاریخچه شون در اومد. الان رو پالمم دارمش. می خوای یه تیکه شو برات بگم؟ همین طوری گذری می گم.
بیست سال پیش در اوایل قرن بیستم بیانکا موسسه طراحی خودشو به ثبت می رسونه. سیستم اصلی کارش هم مدیریت شبکه ای یه سری طراح کار درست اون موقع بوده که خودش گزینش می کنه. بعد یواش یواش جاپاشون رو باز می کنن و تو هر زمینه ای که دست می ذارن می تونن جزو ده تای اول او زمینه مطرح شن. اون موقع آیدا سیتی فقط یه شرکت کوچیک بوده تو منطقه آزاد تجاری ولی انقدر که اهالی شبکه اش کوچ می کنن اون جا برای این که با هم ارتباطشون زیاد بشه و بتونن با هم فکری ایده های جدید درست کنن کم کم همه جزیره می شه قسمتی از آیدیا سیتی. بعدشم بیانکا با یه قیمت اساسی جزیره رو می خره و یه سیستم سیاسی کاملا ریپابلیک توش راه می اندازه. اما چون همه یه جورایی اونو رهبر خودشون می دونستن اسم جزیره هم می شه آیدیا سیتی.
خود بیانکا اولین کاری که می کنه اینه که سیستم شرکتشو به طور کامل شبکه ای می کنه. حتی قرارداد بستنش با دیگران رو به طور قراردادی می ده دست یه شرکت این کاره. که می شه یه جورایی وزیر خارجه اش. اسمش الان یادم نیست فکر کنم اسمش «گلو» بود. چون همه کار دست متخصصش بوده واقعا لازم نبوده به همه چیز فکر کنه. فقط می شست و به آینده جزیره و امکاناتش فکر می کرد و برای این کار هم با همه مردم در ارتباط بود، همه ام آدمها خوش فکری که به مرور زمان جمع کرده. خب معلومه سرعت پیشرفتشون این قدر زیاد می شه.
خودش اولین کاری که می کنه درست کردن یه سیستم تحصیلی کاملا ایده پروره که باعث می شده خلاقیت بچه ها واقعا زیاد بشه. یه طوری که هر ایده ای که بچه ها تصور می کردن، هر ایده ایشون جدی گرفته می شد و خودشون با بهترین مهندسهای آیدیا سیتی می تونستن مطرح کنن و درصد زیادیشون اجرا می شد. نه این که اون جا ساخته بشه ها. اونجا فقط پخته می شد. از اولشم یه کارگاه کوچیک تو آیدیا سیتی نبود. چرا یه نونوایی تمام اتوماتیک بود که نون هر کسی رو مخصوص خودش می پخت. می رفتی تو سیستم خونه ات خودت ترکیبات نونت رو انتخاب می کردی اونم مخصوص تو درست می کرد و میفرستاد خونه ات. اونجا تو خیابونها که راه می رفتی پر بود از این ایده ها. از همه می تونستی ایده بخری و بفروشی. پارکهای بزرگ برای فکر کردن داشت که میدونهای بازیش محل بحث بچه ها سر ناشدنی ها و شدنی کردنشون بود. بچه های به شدت باهوشی که بیانکا با یه شبکه کشف استعداد از همه جای دنیا جمع کرده بود. از همه رنگ، و یه بچه باهوش انقدر اون جا اعتبار داشت که با اعتبارش خودش و خانواده اش به راحتی می تونستن اون جا زندگی کنن. خودش که درس می خوند و فکر می کرد و
کل سیستم اداری آیدیا سیتی قراردادی دست یه شبکه کامپیوتری بود. که مسئولش بیست سال پیش بهترین هاست ایران بود. رفته بود ت کانادا یه اتاق گرفته بود و با ماهی سیصد دلار که بهش می دادی یه کامپیوتر مشتی سروری با 50 گیگ هارد در اختیارت می گذاشت و می تونستی بشی یه قطب وب برای خودت. اون موقع با درآمد ایرانیها یک صدم کاناداییها بود متوسطش اما اون پسر تو ایران در می آورد خرجی رو که باید تو کانادا می کرد. خیلی مخش کار می کرد.
خلاصه بچه ها هر چی ایده های بهتر بدن اعتبارشون بیشتر می شه. کلییی ایده فروشی بوده تو آیداسیتی که هنوزم کلی توریست می رن اون جا فقط برای دیدن این سبک کارشون. و برو بر نگاهشون می کنن.
اون جا همه جور ایده پیدا می شه. از ایده ساخت یه اسباب بازی تا ایده های کشور داری و نظامی. کلی از کله گنده های دنیا مشتری یه سری بچه 12-13 ساله آیدیا سیتی اند. برای ترس از همین به انحراف کشیده شدن ایده ها بود که از همون اول بیانکا ایده یه شورای اخلاق رو داد که روی ایده ها نظارت می کرد و به اندازه غیر اخلاقی بودن ایده ها ازشون مالیات می گرفت. آخه هیچ کس حق نداشت با ایده ای اون جا مخالفت کنه. اما مالیات بعضی ایده ها اونقدر سنگین بود که اصلا به وجود نمی اومدن. ایده های ضد انسانی. ایده های جنگ آفرینی.
خود بیانکا بهترین زمانهای زندگی کاریشو وقتایی می دونه که برای بچه های مدرسه اش سخنرانی می کنه و در مورد ایده ها بهشون جهت می ده بعدش که ازشون نظر می خوان از یه ایده صدتا ایده در می آد. که همه شون روشون کار می شه.
می گه هر ایده مثل یه جنینه. نیاز یه یه عالمه مراقبت داره که بتونه متولد بشه. آخه سرعت رشد سلولهای جنین با سرعت رشد سلولهای سرطانی یکیه و اگر مواظب نباشی یه ایده می تونه بشه سرطان.
خب رسیدیم خونه تا تو دوش بگیری من یه سری به بورس ایده ها می زنم. ببینم قیمت ایده هام چطور شده. صبحی که شده بود اندازه یه سفر به وسط جنگلای آمازون. اوممم هفته دیگه که وقت داری؟ ببنم قیمتش اونقدر شده که یه سرم به بازار یمن بزنیم بعدش. هنوز بافت سنتی خودشو حفظ کرده. می تونی کلی چیز تاریخی توش پیدا کنی.