Sunday, January 29, 2006
هم جنس بازی

1374 شمسی،
دبیرستان علامه حلی تهران( زیرمجموعه سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان )
اولین باری که واژه "هم جنس بازی" را شنیدم، زمانی بود که اخبار شیوع بیماری ایدز داغ بود. سیزده سال داشتم و کلاس دوم دبیرستان بودم. می شنیدم که در کشورهای غربی، به خاطر بی بند و باری اخلاقی است که این بیماری گسترش یافته است. پیش از آن اما این نوع "بی بند و باری اخلاقی" را با واژه های "بچه بازی" در جوکهایی با شخصیت اول قزوینی، و "لواط" در توضیح المسائل می شناختم. در سواد من همه این واژه ها محدود به یک عمل می شدند و بس. از آن دسته واژه هایی بودند که در مدرسه بسیار می شنیدی اما نه از آموزگارانت. و می دانستی که اگر پیش پدر و مادرت به کارشان ببری ممکن است متهم به دوستی با بی ادبان شوی. چطور می توانستم درباره جنبه های اجتماعی و شخصیت مرتکبین این عمل هیچ آموخته باشم.
آیدین؛ از
دوی دویی ها بود. از نظر بدنی قوی بود و پیش همکلاسی ها احترام و اعتبار داشت. پدرش پزشک بود و خانه شان حوالی میدان ولیعصر. درسش بد نبود اما بین درسخوان ها جا نمی گرفت. اگر می خواست، می توانست گروهی از شاگردان را بر علیه فردی برانگیزد. اصطلاحات کلاه مخلمی ها را زیاد به کار می بُرد. مانند همه همشاگردی هایم دو سال از من بزرگتر بود. خارج از رویدادهای روزانه در مدرسه، زیاد از او نمی دانستم.
یک از روزهایی که گروهی به سمت خانه می رفتیم، آیدین از من خواست دو نفره صحبت کنیم. گفتگویی که بیش از یک دقیقه طول نکشید. بعد از کمی سکوت، برای پیدا کردن کلمه اول، به من گفت: "تا حالا دوست بوده ایم، می خواستم از این به بعد بیشتر هم دوست باشیم. یعنی طور دیگر دوست باشیم." قبلا هم در اشاره ها و شوخی های گاهی گزنده اش به این درخواست اشاره کرده بود. گاهی هم دیگران را همراه خود می کرد تا فشار بیشتری بر من بیاورد. اما آن گفتگوی یک دقیقه ای اولین و آخرین باری بود که با کلام و بدون کنایه درخواستش را بیان می کرد. گفتگوی یک دقیقه ای فقط یک جمله دیگر ادامه داشت. در حالی که از او دور می شدم، عبارتی، با اشاره به یک جوک، به او گفتم که حامل این پیشنهاد بود، "خوداِرضایی کن"
شنیدن این پیشنهاد برایم خیلی سنگین بود. دقایقی بعد، خیلی کوتاه، گفتگو را برای بهزاد، نزدیک ترین دوستم در آن دوران بازگو کردم. تا مدتی از مدرسه رفتن بیزار بودم، با هیچ کس نمی توانستم در این باره صحبت کنم. آن گفتگوی یک دقیقه ای برای ده سال رازی سنگین شد که من برای هیچ کس بازگو نکردم.
در این ده سال دانایی بیشتری از روانشناسی این عمل پیدا کرده بودم. مثالهای بیشتری شنیده بودم، از پدرم که به عنوان مشاور دبیرستان با بسیاری از این دست مسائل سروکار داشت و از مادرم که می گفت مسئول امورتربیتی مدرسه ای که او معلمش بود را به خاطر رابطه جنسی با یکی از شاگردان دختر در کتابخانه مدرسه توبیخ کرده اند. نوشته هایی در مورد رابطه با همجنس خوانده بودم و رو در رو، همجنسگرایان را در ایتالیا دیده بودم. واژه «
پدوفیلی» را آموختم و فهمیدم که
فیلمی درباره پدوفیلی در ایران {
رونوشت} ساخته شده است. یکی از دوستانم، که مدتی معلم دبیرستان علامه حلی بود، به من گفت گرداننده گان مدرسه پیاپی گروهی از شاگردان مرتکب این چنین مسائل اخلاقی را شناسایی می کنند و معمولا بر آن سرپوش می گذارند. هر 4 یا 5 سال آنقدر جدی می شود که مجبورند چند نفری شان را از مدرسه اخراج کنند، آن هم به بهانه ای دیگر، یعنی به پدر و مادرهاشان می گویند با زبان خوش آنها را از مدرسه ببرند وگرنه ماجرا را فاش می کنند.
با اینکه شخصیت توداری نداشتم، دانستن هیچ ماجرایی به جز تماشای نسخه بدون سانسور فیلم سینمایی «
رستگاری در شاشنک» در پاییز 1384 نتوانست پرهیز مرا از بازگو کردن آن گفتگوی یک دقیقه ای بشکند. احساس همدردی با قهرمان فیلم و تحسین مقاومتش، مرا به یادآوری خاطرات دوران تحصیلم واداشت و حتی رفتار آقای قائدی، معلم دینی اول راهنمایی را در خاطراتم دوباره مرور کردم.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
Tuesday, January 24, 2006
مامور منکرات

بروجرد، تابستان 1380
هم زمان با کتک خوردن
دزد دوچرخه از جوان خشمگین
کتک کاری تمام شده بود. از بیدار شدنم بیست دقیقه ای می گذشت. فرصت داشتم سوال کنم که چرا ایستاده ایم و مقصد بعدی مان کجاست. گروه نجوم دانشکده فیزیک دانشگاه شریف برای رصد آخرین کسوف قرن بیستم، شهر بروجرد را به عنوان محل رصد انتخاب کرده بود. بیشتر گروهها و اخترشناسان خارجی به اصفهان رفته بودند. میزبانی فرماندار بروجرد و محل استراحتی که وی به رایگان در اختیار گروه قرارداده بودند، اما دلیل خوبی بود که این گروه بروجرد را انتخاب کند. عضویت نوه معروفترین روحانی آن شهر در گروه، در این مهمان پذیری دست و دل باز، بی اثر نبود. محلی که توقف کرده بودیم کمی دورتر از فرمانداری بروجرد بود.
سامان و نوه معروفترین روحانی آن شهر که همیشه چادر سیاه کشدار بر سر داشت و روسری سفیدی که زیر چادرش سر می کرد قسمتی از پیشانی اش را هم می پوشاند، برای دیدن فرماندار و گرفتن ِ نامه ورودمان به خوابگاه آموزشکده کشاورزی رفته بودند. آخرین اطلاع از آنها، تا آن لحظه، انتظارکشیدنشان بیرون ساختمان فرمانداری بود، برای آمدن فرماندار که ساختمان را ترک کرده بود.
ده دقیقه بعد فضای اتوبوس مشوش شده بود. عده ای که جریان را فهمیده بودند سکوت، نگرانی، خشم و نگاهی دلسوزانه، چهره شان را در هم برده بود. برای سامان و نوه معروفترین روحانی آن شهر اتفاقی افتاده بود. نمی دانم از چه کسی این جمله را شنیدم: گرفته اند شان. با وجودی که موقعیت آن زمان ما هیچ نزدیکی به گردشهای جوانان ایرانی نداشت، و در آن نیمروز گرم، هیچ خلافی هم نکرده بودیم، این جمله کوتاه شده، اولین چیزی که در ذهن شکل می دهد همان منظوری است که با همه کوتاهیش به خوبی منتقل می کند. گرفتن کسی یعنی دستگیر کردنش و تنها گروهی که بی هیچ دلیلی و در مکان و زمانی که اصلا انتظارش را نداری ممکن است جوانی را دستگیر کنند، گشت های منکرات هستند. با آن که همیشه شنیده بودم و هیچ گاه ندیده بودم، بی تردیدی باور کردم. فعل گرفته شدنشان برایم عجیب نبود، ولی سامان که حتی شلوار جین هم نمی پوشد و دختری که از همه آن گروه محجبه تر بود، جلوی فرمانداری شهر، چه کاری کرده بودند که مامور منکرات دستگیرشان کرده، علامت سوال بزرگی لازم داشت. سوالی که هر چه گشتم جواب ساده و عاقلانه ای برایش پیدا نکردم. سوالی که جوابش به همین سادگی بود: هیچ کار جز ایستادن و صحبت کردن.
سامان را چند دقیقه بعد دراتوبوس دیدم. گویا فرماندار به ساختمان آمده بود و آزادشان کرده بود. در نگاه دیگران دلسوزی بود و در چشمان قرمز سامان اندکی اشک، و نگاه آرامی و غمگینی که هر کداممان را از پرسیدن ماجرا باز می داشت. تا شب که دوباره سامان را در حال خندیدن دیدم نتوانستم از خودش بپرسم چه بر سرش آمده بود. مامور منکرات بی هیچ صحبتی، حتی این سوال کلیشه ای که شما با این خانم چه نسبت دارید، به صورتش سیلی زده بود. سخنان گزنده اش را، که مطمئن بودم مامور به زبان رانده است، اما از سامان نپرسیدم.
توجیه های غیر مسئولانه فرماندار، که شهر کوچک و حساسیت بالا است و همیشه امکان اشتباه هست، رضایت سامان در دادگاه رسیدگی به شکایت از آن مامور، که فکر نمی کنم هیچ گاه حکمی کاری صادر می کرد، و قصاص آن مامور، حتی اگر انجام می شد، هیچ کدامشان مرا راضی نمی کردند و مسلما جلوی تکرار چنین اتفاقی را نمی گرفتند. بخشندگی سامان را تحسین می کردم. از خودم و اطرافیانم می پرسیدم اگر مهمان فرماندار نبودیم و نوه معروفترین روحانی شهر همراهمان نبود و خانواده با نفوذش پادرمیانی نمی کردند، ماجرا همانطور پیش می رفت؟
مطلب را به بالاترین بفرستید:
Thursday, January 19, 2006
تفکیک

زنجان، 1382 شمسی:
سامان، سیما، شاهین، محمدرضا، بهار و من، اعضای کمیته داوری جایزه روزبه برای گردهمایی دانش آموزی فیزیک بودیم و دکتر میرترابی رئیس آن کمیته بود. میزبانان اصرار شدیدی بر جدا شدن دائمی و فیزیکی دخترها و پسرهای شرکت کننده از هم داشتند. تفکیک محل نشستن شرکت کنندگان در یک گردهم آیی، هنگام سخنرانی، غذاخوردن یا گردش، رسم معمولی است اما این سختگیری معمولا با افزایش سن شرکت کنندگان کمتر می شود. وسواسشان در اعمال این جدایی از دو گردهم آیی دانش آموزی قبلی در یزد و آذرشهر، که من دیده بودم، خیلی بیشتر بود. چنان که حتی صحبت از تفکیک زمانی بازدید از پوسترهای علمی توسط دختران و پسران هم شده بود. اما چون راه حلی برای نحوه بازدید دانش آموزان پسر از پوسترهایی که توسط دختران تهیه شده، و برعکس، پیدا نمی شد، این تفکیک صورت نگرفت. شدت وسواس در عدم اختلاط شامل محل غذاخوردن هم شده بود. دختران و پسران باید در دو ساختمان جدا از هم به فاصله چند صد متر غذا می خوردند. سالهای قبل این فاصله در حد یک دیوار نازک بین دو بخش از یک سالن بود. طبق سابقه، اعضای کمیته، و معمولا مربیان، از این جدایی مستثنا بودند. از روز دوم اعمال قانون جدایی جدی تر شد، به طوریکه یک مامور به همه خانمهایی که قصد استفاده از غذاخوری مردان را داشتند تذکر می داد و از ورودشان جلوگیری می کرد. این تذکر شامل سیما و بهار هم شد. بار اول با توضیح رئیس کمیته مبنی بر اینکه ما دانش آموز نیستیم و مهمانان ویژه برای داوری هستیم، مامور راضی شد. اما سیما و بهار بار دیگر تذکر شنیدند. این بار دکتر میرترابی به مسئول ارشد میزبانان توضیح داد که به عنوان رئیس کمیته داوری انتظار دارد همه داوران، در تمامی ساعتهای شبانه روز مجاز به حضور در کنار وی باشند. سپس از او خواست کارمندانش را از این موضوع آگاه کند. ساعتی بعد بازهم کارمندی دیگر، به تندی سیما و بهار را از ورود به غذاخوری برحذر داشت. سیما از تعدد تذکرهای تحقیرآمیزشان برآشفت و گفت که دیگر در آن محل غذا نمی خورد. و به سمت مخالف ورودی غذاخوری رفت. دکتر میرترابی هم به محض اینکه متوجه ماجرا شد به سمت آن فرد رفت و او را بازخواست کرد. اما آن کارمند چنان به صحت نحوه رفتار خود ایمان داشت که خود را مجاز به رفتار تند با دکتر میرترابی هم می دانست. کار به جایی کشید که دکتر میرترابی به او گفت، به عنوان رئیس کمیته داوری قبل از سخنرانی بعدی اعلام خواهد کرد به دلیل رفتار ناشایست میزبانان کمیته داوری گردهم آیی را ترک خواهد کرد. واکنش آن کارمند چیزی جز فریاد زدن نبود که: "هر کاری می خواهی بکن." حتی حضور مسئول ارشد میزبانان، که یکی از مدیران محل برگزاری هم بود، آن کارمند را از جایگاه پرخاشگر و حق به جانبش پایین نیاورد و همچنان فریاد می زد: "به من مربوط نیست اینها که هستند، به من گفته اند خانمها را اینجا راه ندهم"
سامان؛ هیچ وقت خشمگین ندیدمش. گاهی هیجان زده می شد و با آب و تاب اتفاقی را تعریف می کرد، گاهی غمگین هم دیده بودمش، اما خشم را هیچ گاه در چهره اش ندیدم. آرامش درونش را کنترل می کرد؟ یا آرامش چهره اش را؟ نمی دانم. در هر حال، خیلی خوب بر خود مسلط بود.
وقتی همسرش، سیما، با ناراحتی اعلام کرد که دیگر در محل گردهم آیی دانش آموزی غذا نمی خورد، و همه ما از تکرار رفتارهای تحقیرآمیز کارمندان برآشفته بودیم، سامان بی گفتگو وارد غذاخوری شد و چند بسته نان از روی میز برداشت. رفتار تند آن کارمند با دکتر میرترابی ما را بیشتر برآشفته بود، اما سامان، بسته های نان در دستش، همچنان آرام و ساکت بود. سیما بسته های نان را در دستش دید و پرسید اینها را چرا برداشته ای. جواب داد: "گفتی اینجا غذا نمی خوری، اینها را برداشتم که با ماست بخوریم"
مطلب را به بالاترین بفرستید:
Monday, January 16, 2006
دزد دوچرخه

با صدای بنگی که از راه دسته صندلی اتوبوس در گوشم پیچید بیدار شدم. اتوبوس ایستاده بود. از پنجره بیرون را نگاه کردم. جمعیتی نظاره گر و جمعی دیگر در تقلای کنترل جوانی خشمگین بودند که مرد ریز اندامی را کتک می زد. صدای بنگ، حاصل برخورد آن مرد ریز اندام با چرخ اتوبوس بود. بعد از برخورد در جوب افتاده بود و جوان خشمگین همانجا با لگدهای سهم گین چند بار به صورت و کتفش کوبید. تمام قوایش را جمع کرده بود که تا می تواند محکم تر بکوبد. می خواست سرش را هم به جدول سیمانی کنار جوب بکوبد که جمعیت بازوانش را گرفتند و عقبش کشیدند. از میان ده دختری که از شیشه های اتوبوس دانشگاه، نگران تماشاگر زدوخورد بودند، چند نفری جیغ می کشیدند که "کشتش". از تهران تا بروجرد بیش از 5 ساعت راه است و من ساعتهای آخر را خوابیده بودم. دیگران زودتر از من شاهد دعوا بودند. قبل از آنکه از کسی توضیح بخواهم، با فریاد جوان خشمگین، علت رفتار خشن اش دستگیرم شد. بر سر کسانی که می خواستند مانع کتک خوردن بیشتر مرد ریز اندام شوند، با لهجه لری فریاد می کشید، "دوچرخه ام را می خواست بدزده" جمعیت بیشتر شد. جوان خشمگین از لابلای جمعیت لگدهایش را نثار مرد ریزاندام که روی زمین افتاده بود می کرد. کمتر از چهار نفر نمی توانستند جلوی تقلای جوان خشمگین را بگیرند. سرش را که گرم سوالها و نصایحشان کردند، مرد ریزاندام از زیر دست و پا بیرون خزید. یک نفر کفشهایش را به او پس داد. با یک دست کفشهایش را زیر بغل اش زد و بازویش را گرفت و لنگ لنگان به کوچه ای نزدیک همانجا پیچید و آرام دور شد. جمعیت دوچرخه جوان خشمگین را به دستش دادند. بازرسی اش کرد، سوارش شد و در امتداد همان خیابان راهی شد.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
آقا پلیس

شبا که ما می خوابیم
آقا پلیس بیداره
ما خواب خوش می بینیم
اون دنبال شکاره
آقا پلیس زرنگه
با دزدا خوب می جنگه
وقتی مارو می بینه
تیکو تیکو می خنده {در برخی روایتها: به روی ما می خنده}
خوب به خاطر دارم روزی از سال پنجم زندگی ام را که با خواهرم و بچه های عمو سهراب، پشت وانت مزدا 1600 سبز، که خیلی دوستش داشتم، سوار بودیم و در حال حرکت آواز می خواندیم. وقتی مامور راهنمایی و رانندگی را دیدیم، دسته جمعی، "آقا پلیس" را برای او خواندیم. نمی دانم چه کسی این شعر را سروده است اما مطمئنم که قبل از سال 1357 سروده شده، چون کاستی از صدای ضبط شده چهارسالگی تلی داشتیم که همین آواز را خوانده بود. بار آموزشی کم نظیری داشت، و تربیت ناصحیح بعضی از پدر و مادرها، که برای حرف شنوی کودکشان، او را از پلیس می ترساندند، جبران می کرد. احترام و اعتماد به پلیس و لذت از احساس امنیت حضور بازوی اجرای قانون، احساس خوشی است که در ایران، فقط در کودکی می توانستی تجربه اش کنی. زمانی که گفته های معلم مهد را تمام و کمال باور می کنی و حتی از او نمی پرسی "تیکو تیکو خندیدن" چگونه است؟
تابستان 1378 شمسی، جشن ازدواج
مراد و سپیده، تهران
صدای موزیک قطع می شود، اعتراض جوانهایی که درون جمعیتی به هم فشرده در اتاقی با مساحت کمتر از سی متر مربع گرم رقصیدن هستند، بلند می شود. هیس! هیس! چند نفر که از ماجرا آگاهند، پنجاه نفر دیگر را آرام می کنند. می فهمیم که مامورین نیروی انتظامی جلوی ساختمان هستند. خنده ها خشک می شود. نگاههای نگران، از میان جمعیتی که بسیاریشان همدیگر را برای اولین باردیده اند، به دنبال چهره آشنا می گردند. اتاق کمی خلوت می شود و عده ای به اتاق بزرگ و حیاط ساختمان، که بزرگترها نشسته اند، می روند.
دلم برای آنهمه شادی که در آن مراسم دوستانه و خاطره انگیز سرکوب می شود، می سوخت. برای شروع زمان پایکوبی اش، ساعتهایی که مراسم سفره عقد و عکس گرفتن های بعدش انجام می شد، بی صبرانه انتظار کشیده بودیم و هنوز یک ساعت نبود که شعف رقصیدن و فضای شادش، کوچکترین اتاق را گرم ترین و شلوغترینشان کرده بود.
محمد به قدری رقصیده بود که عرق کروات اش درآمده بود. هیچ کس در برابر ضرب آهنگ ِ شور و شوق آن اتاق، توان بی حرکت ایستادنش نبود. و برای ایجاد آن همه تحرک و شادابی، حتی یک لیوان الکل هم مصرف نشده بود.
چند دقیقه ای به اضطراب می گذرد و صدای موزیک دوباره بلند می شود. کسی از جزئیات ماجرا خبر ندارد و خیلی زود جوش و خروش دوباره، تماشاچیان را هم در خود غرق می کند. دیگر کسی به چند دقیقه گذشته فکر نمی کند و پیدا کردن ریتم حرکت بعدی تمرکزت را می طلبد. موزیک قطع می شود. صدای اعتراض و دوباره هیس هیس! را می شنوی. این بار نیم ساعت هم طول نکشید. فضا به سرعت یخ می کند و جمعیت بیشتری از بار قبل اتاق را ترک می کنند. چند دقیقه بعد مراد وارد اتاق می شود و از او توضیح ماجرا را می پرسیم. می گوید که خودروی گشت اولی، شیرینی اش را گرفت و رفت، اما گروه دیگری آمده اند. حدس می زد که هم دیگر را خبر کرده باشند. تعریف می کند که چگونه مامورین با پدرش روبوسی کرده اند تا شاید بوی الکل را از دهانش حس کنند، اما موفق نشده اند. حدس همه این بود که بوی الکل، نرخ رشوه را بیشتر می کند. از گروه دوم خواسته اند که پول بیشتری بگیرد اما تا انتهای مراسم همان اطراف بایستد و خودروهای گشت دیگر را از محل جشن دور نگه دارد.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
Thursday, January 12, 2006
فرم مصالحه صحنه تصادف

تابستان 1384 همراه بهار و پدر و مادر و برادش به قصد تفریح یک هفته به بابلسر رفتیم. هوا آفتابی بود و مهمانسرای بانک کشاورزی چندان شلوغ نبود. من و آیدین و بابا روز سوم سفر برای بازرسی خودرو به تعمیرگاهی در جاده بابل مراجعه کردیم، اما تعطیل بود. پیش تر رفتیم تا محلی برای دور زدن و بازگشت پیدا کنیم. میدانی بود که از چهار طرف راه داشت. نیمه میدان را رد کرده بودیم که بی توجهی بابا به آینه سمت چپش باعث شد راننده خودروی سمندی که مسیر مستقیم را می رفت، در کنترل فرمانش دچار زحمت شود. با سر به ما اعتراض کرد و سرعت گرفت. کمی بعد دوباره پشت سر همان خودرو قرار گرفتیم. سرعتش را کم کرده بود و به چراغ زدن پدر بهار بی توجهی می کرد. انگار اعتراض کلامی راضی اش نکرده بود. حدود 80 کیلومتر در ساعت سرعتمان بود بابا مجبور شد باز هم کمترش کند. بعد از چند ثانیه مکث و چند بار چراغ زدن، در پاسخ به بی توجهی او از سمت راستش سبقت گرفتیم و به خط سرعت بازگشتیم. سرعت مان بسیار بالا رفته بود. درست نمی دانم در پاسخ به رفتار او یا به خاطر رعایت سرعت مجاز بود که بابا سرعتش را کم کرد. چند ثانیه بعد، برخورد شدید یک جسم خیلی بزرگ از سمت راست، من را به شدت لرزاند و خودرویی که سوارش بودیم را به آهن وسط جاده کوبید. در حالیکه دستگیره در را گرفته بودم، از پنجره، همان خودروی سمند را می دیدم که وسط جاده دور خودش می چرخد. آهنهای وسط جاده سرعت ما را کم کردند تا حدی که با نیم چرخش توانستیم کنار جاده ساکن شویم. جلوی چرخش خودروی دیگر را فقط تیر چراغ برق کنار جاده توانست بگیرد. بعد از ایستادنمان هر سه پیاده شدیم. راننده دیگر هم پیاده شد. گویا سالم بود. فریاد کشان به سمت ما می آمد. صورتش، فکر می کردم از خشم، سرخ و رگهای گردنش برجسته شده بود. حدود 30 سال سن داشت. اهل همان اطراف می نمود. با صدای گرفته و نازک شده اش، دشنام می داد و می آمد. خواستم جلوی درگیر شدنش با بابا را بگیرم که مشتی حواله صورتم کرد. مردمی که اطراف بودند دوره اش کردند و من خود را عقب کشیدم. کمتر از یک دقیقه محل پر از جمعیت شده بود. انگاه همه منتظر بودند. با پلیس 110 تماس گرفتیم. آن راننده دیگر هنوز داد و بیداد می کرد. سه چهار دقیقه بعد چهار سرباز وظیفه با یک خودروی سبز نیروی انتظامی آمدند تا جمعیت را متفرق کنند. دور و بر را نگاه می کردیم. سپر عقب با پلاک، وسط جاده بود. آن خودروی دیگر از ستون وسط سمت چپ اش نیم متری فرو رفته بود. یکی از تماشاچیان به من هشدار داد مراقب باشم پلاک را ندزدند. در آن سمت، عمود بر جاده، خیابانی آغاز می شد و دو طرفش آبادی بود. دوروبر محل تصادف هم تعدادی خانه و مغازه وجود داشت. هشیار شدم که این همه آدم اگر سر راه هر کدام از خودروها بودند، دهها متر پرت می شدند. آن راننده ی دیگر کمی آرام شده بود.
چند دقیقه بعد یک خودروی شخصی یک نفر بیسیم به دست با لباس شخصی را پیاده کرد. حرفی به ما نزد. با سربازان صحبت کرد و نگاهی به اطراف کرد و رفت. در همین زمان صدای برخورد دو خودروی دیگر آمد. چند متر جلوتر یک تاکسی آینه یک خودروی شخصی دیگر را شکسته بود.
منتظران مامور راهنمایی و رانندگی بیشتر شدند. اما تا ساعتی بعد از خودروشان خبری نبود. خودروشان آمد و ماموری از آن پیاده شد و او هم به اطراف نگاهی کرد و به بابا گفت من نمی توانم کروکی بکشم، افسر در جاده فریدون کنار است. به زودی می آید. زودش، زودتر از یک ساعت بعد نبود.
افسر چهار ستاره هم آمد. پیاده شد و راننده دو خودرو را نزد خود خواند. هیچ کدامشان آرامش افسر را نداشتند. و میان کلامشان به تقصیر همدیگر اشاره می کردند. افسر هر دو را از خود راند و به وسط جاده رفت. و بعد هم دو خودرو را بازرسی کرد. ما تقریبا مطمئن بودیم که بر اساس قواعد راهنمایی و رانندگی مقصر باید آن راننده دیگر شناخته شود، اما افسر دستور داد هردو خودرو را به پارکینگ منتقل کنند و راننده ها به پاسگاه بروند و بعد هم رفت.
بابا با جرثقیل رفت و من و آیدین که نفهمیده بودیم کدام پاسگاه، به کلانتری محل رفتیم. مدتی منتظر ماندیم و خبری نشد. خودرویی کرایه کردیم و از او خواستیم ما را به پارکینگ ببرد، از آنجا رفته بودند. پرسان به پاسگاه فریدون کنار، که حداقل 10 کیلومتر دورتر بود رسیدیم. بابا و آن راننده دیگر آنجا بودند. پاسگاه اتاقکی شش متری بود که سه میز در آن قرار داشت. البته خنک بود اما جایی برای مراجعین وجود نداشت. افسری که پشت پنجره بود با اکراه جوابمان را چنین داد که منتظر آمدن سروان باشید. پس از مدتی آن راننده دیگر پیش ما آمد و خواست که با ما صحبت کند. بابا گفت که با او صحبتی ندارد و او باز عصبانی شد و این بار گردن بابا را هدف قرار داد. وقتی به افسر پشت پنجره اعتراض می کردیم، آن راننده دیگر فریاد می کشید که "من نزدم، اگر می زدم الان مرده بودی". واکنش افسر پشت پنجره چیزی جز تهدید ما نبود. این کار را با خطاب کردن همکارش درون اتاقک انجام داد: "اینها را به کلانتری هدایت کنید، اینها موردشان کیفری است". و ما از او خواهش کردیم که این کار را نکند!
مدتی بعد پیرمردی آمد و وارد اتاقک شد. به او احترام می گذاشتند. بعدتر فهمیدم که او پدرزن آن راننده دیگر، سردار سابق سپاه و عضو شورای شهر است. وقت بیرون آمدن از اتاقک با آن راننده دیگر کمی صحبت کرد و رفت.
یک ساعت دیگر بلاتکلیف و دلسرد روی چمن های کنار اتاقک نشستیم تا افسر چهار ستاره آمد. ما را به آن سمت جاده خواند. جاده ای که آهنهای وسطش نشان ممنوعیت عبور از عرض آن بودند. دوباره از دو راننده خواست که ترتیب وقایع را توضیح دهند. و بعد شروع به صحبت کرد. اولین بار بود که بیش از دو جمله پشت سرهم از او می شنیدیم. به ما گفت: "شما باید با هم توافق کنید، چون اگر من نظری بدهم این آقا می تواند از من شکایت کند. پس شما یا باید توافق کنید یا به کلانتری بروید و از همدیگر شکایت کنید. اگر در دادگاه نظر کارشناسی من را بخواهند خواهم گفت تغییر مسیر ناگهانی خودروی سمند عامل حادثه بوده است." در این لحظه آن راننده دیگر گفت: "من از این آقا شکایت دارم." افسر چهار ستاره سوار خودروی بنز الگانس آبی و سفید شد و رفت. ما آشفته به سمت دیگر جاده بازگشتیم. بهار و مادرش هم در این زمان به ما ملحق شدند. تصمیم به صحبت با آن راننده دیگر گرفتم و برای اولین بار در این چهار ساعت نام همدیگر را پرسیدیم. بهار پیش ما آمد اما من از او خواستم که مدتی تنهایمان بگذارد. صدایش کاملا گرفته بود. وقتی حرفهایش را شنیدم، فهمیدم که این همه اضطراب صورتش از نگرانی لحظه تصادف بود. او خوب می دانست که محل تصادف، محل انتظار مسافران کنار جاده برای رسیدن به شهر و توقف خودروهای مسافر کش است. می دانست که چه خوش اقبال بوده که در آن لحظه هیچ عابری از آن اطراف نگذشته و خوب می دانست که چه لجبازی خطرناکی کرده است. بعد از گفتن حرفهایش، آرامش پیدا کرد وگفت که توافق می کند. پیش افسر پشت پنجره رفتم و گفتم ایشان توافق دارند. گفت سروان چند کیلومتر جلوتر است. آن راننده دیگر از من خواست که خودروی همراهش را برانم. به من می گفت دستانش می لرزد و چشمانش خوب نمی بیند. در راه برایمان تعریف کرد که برای سبقت گرفتن در آخرین لحظه دنده پنج را به چهار و بعد به سه تبدیل کرده و کنترل فرمان را از دست داده است. برایمان تعریف کرد که افسرهای توی اتاقک را می شناسد، که چقدر اهل رشوه هستند، و سال گذشته برای نادیده گرفتن تیرچه هایی که از عقب وانتش بیرون می زدند، در رفت و آمد مستمرش از آن جاده حدود یک میلیون تومان به آنها رشوه داده است. برایمان تعریف کرد که پدرزن محترمی دارد که اهل پارتی بازی نیست و خیلی چیزهای دیگر از زندگی شخصی اش برایمان گفت.
به افسر چهار ستاره رسیدیم. به او گفتم که توافق کرده ایم. مدارک دو راننده را خواست و شروع به پر کردن فرمش کرد. از من پرسید آیا با قبول نیمی از هزینه ها آن راننده دیگر را راضی کرده ایم؟
بالای فرمش را نگاه کردم. نوشته بود: "فرم مصالحه صحنه تصادف"
مطلب را به بالاترین بفرستید:
Tuesday, January 10, 2006
مسافرت جاده ای، تا بوده همین بوده

در سال 1383 برای رفتن از تهران به رشت سه انتخاب داشتید: اتوبوس، سواری و هواپیما. با توجه به تشریفات پرواز و امکان تاخیر، هواپیما چندان هم سریعتر از دو انتخاب دیگر شما را به مقصد نمی رساند، اما قیمتش یک مرتبه بزرگی بیشتر بود. اگر بار زیاد، همراهمان، وعجله نداشتیم امن ترینشان، اتوبوس، را انتخاب می کردیم. ابتدای جاده مخصوص کرج، توقف خودرو ممنوع، اتوبوسهای نیمه پر انتظار مسافران را می کشیدند. شاگرد راننده ها صد متر نزدیکتر به میدان آزادی، با هر رهگذری مقصدشان را مقایسه می کردند. مسافران هم قیمت را می پرسیدند. آخر هفته ها کمی گرانتر، اما اتوبوس هم بیشتر بود. ولوو (اصطلاحی که برای اتوبوسهای با کمتر از 10 سال عمر رایج بود) معمولا دو برابر بنز (اتوبوس های سی ساله که هر سال پلیس راه تهدید می کرد از حرکتشان در جاده ها جلوگیری می شود) هزینه داشت، باید چک می کردیم که کولرش سالم باشد چون تنها مزیتشان به حساب می آمد. اگر بین ولووها، گزینه های متعددی داشتیم، راننده مسن تر و صندلی های تمیزتر مزیت بود. باصطلاح ولووها چندان هم امن تر از بنزها نبودند چون معمولا بسیار تند می رفتند و این در راه پر از پیچ رشت خطر بزرگی ایجاد می کرد. معمولا آنهایی که ادامه مسیرشان بعد از رشت، به آستارا و اردبیل ختم می شد، مسافران پرسروصداتری داشتند. اگر بچه کوچک در اتوبوس حضور داشت، خوابیدن تقریبا غیر ممکن می شد.
انتخاب دوم، سواری، را اگر دو یا سه نفر بودیم و بار زیادی همراه داشتیم، یا حوصله معطلی های اتوبوس را نداشتیم، انتخاب می کردیم. برای این گزینه راننده معقول خیلی مهم بود. هم برای چانه زدن بر سر قیمت و هم سنجیدن خواب آلودگی، عدم اعتیاد و قابل اعتمادی، حتما با راننده صحبت می کردیم. بعضی از آنها، با خودروی قرضی شان، سه یا چهار بار در روز این مسیر را می رفتند. هر رفت یا برگشت چهار و نیم ساعت طول می کشید و در هر مقصد یکی دو ساعت منتظر مسافر می شدند. ممکن بود بیست ساعت نخوابیده باشند. در میدان آزادی بیش از چهل سواری در هر لحظه به دنبال تکمیل مسافرانشان هستند. اثراتی از تلاش برای ایجاد نظم می دیدی اما متخلفین آنقدر زیاد می نمودند که هر رهگذری حس می کرد چرا کسی رغبت به رعایت نوبت ندارد.
مسافران که تکمیل می شدند خوشحال می شدیم که بالاخره راه افتادیم، اما خیلی زود این خوشحالی جای خود را به ترس از سرعت می داد. راننده ای دیدیم که در حین رانندگی می خواست دستگاه پخش را با یک کارد میوه خوری، تعمیر کند. کنترل فرمان و گاهی دنده با پا انگار که جزو استیل شان بود. محل ایستادن خودروی گشت پلیس راه را یا می دانستند و یا با چراغ زدن های رفقایشان که از روبرو می آمدند متوجه آنها می شدند و از سرعتشان می کاستند. رفتن به کناره شنی جاده وقتی که ترافیک ایستاده باشد، برایشان طبیعی می نمود. بستن کمربند ایمنی در نظرشان سوسول بازی ای بیش نبود. یکیشان به ما گفت، در حالی که 140 کیلومتر در ساعت سرعت داشت، یکبار اشتباه دوازده میلیون(یک دیه کامل) از زندگی عقبش انداخته و دیگر عبرت گرفته است. و ما به تلخی می چشیدیم که چرا ایران دارای
بالاترین نرخ تصادفات جاده ای است.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
Monday, January 09, 2006
محمد معروف به تی پی اِل

تابستان 1372 شمسی آقای اسدالله زاده، معلم ورزش و نقاشی، به شاگردان مدرسه علامه حلی آموزش شنا می داد. مدرسه برای آموزش، استخر بسیار کوچکی نزدیکیهای خیابان ستارخان اجاره کرده بود. آقای امامی با مینی بوس قرمز مدرسه بچه ها را به استخر می برد و برمی گرداند. من، محمد و برادر کوچکترش مجید، از نیمه راه بعد از میدان ولیعصر سوار می شدیم. تمام مدت ساکت نبودیم اما زیاد هم با هم صحبت نمی کردیم، در مورد چه، بخاطر ندارم. فقط یادم هست که در بازگشت از استخر گاهی آدامس ترتلز می خریدند و به نظرم می آمد که عکسهای آنها را نگه می دارند. محمد
دوی دویی بود ولی خیلی کم فوتبال بازی می کرد، دوی دو سه محمد داشت، ممد حیدری، اِتِص و ممد تپل که اگر سوراخهایش را حذف کنی همان تی پی ال است. سوم دبیرستان نیمکتمان کنار هم بود. هنگام کلاس زیر میز کتاب سرگرمی های فیزیک می خواند و پی گیرتر که می شدم می دیدم که مسئله حل می کند. دوست داشتم با او رقابت کنم. این شد که فهمیدم به جز المپیاد ریاضی و کامپیوتر، المپیاد فیزیک هم وجود دارد. بعد از آن یک سال دوره المپیاد فیزیک و سه چهارسال دوره کارشناسی دانشکده فیزیک تقریبا هر روز او را می دیدم. در یک گروه دوستی جا می گرفتیم اما همه این سالها نسبت مدت زمانی که با او حرف می زدم به مدت زمانی که او را می دیدم، در مقایسه با همین نسبت هنگامی که منتظر مینی بوس قرمز می ایستادیم، به طور میانگین تغییر زیادی نکرده بود. 1380 به آمریکا رفت، دیگر نه می دیدمش و نه با او صحبت می کردم. فرض می کنم حاصل رفع ابهام نسبت صفر روی صفر همان نسبت قبلی باشد. دو سال بعد سپیده نشانی وبلاگ
جین جین را به من داد که به همه چیز شبیه بود جز آن محمدی که من می... نه نمی شناختم.
تابستان 1382 به ایران آمد، سراغش را گرفتم و یک بار دیدمش و بعد هم به مراسم نامزدی ام آمد و با رقصیدنش در خاطره همه فامیلهای جدید، پررنگ تر از بقیه دوستان سانلی باقی ماند. تا ابتدای زمستان دیگر ندیدمش. فقط می دانستم که ویزای بازگشتش آماده نشده است. بعد از زلزله بم، بهار به دنبال کسی می گشت تا در سرگرم کردن بچه های اسکان یافته در ورزشگاه کشوری همراهش باشد. محمد ودوستش علی قندی همراهیش کردند. بعد از آن تا خرداد 1383 که به آمریکا برگشت، دو هفته در بم، یک هفته در کرمان و شیراز، سه روز در رشت، سر سفره سبزی پلو با ماهی شب عید، روز اثاث کشی ما به رشت و حدود سی شب دیگر به طور پراکنده، محمد همراه بهار و من بود. بدون کمکی که او به ما کرد، ما نمی توانستیم در ایران آپارتمانی ازآن ِ خودمان داشته باشیم.
بهمن ماه 1382، وقتی به دکتر ارفعی گفتم محمد نه ماه است که به ایران آمده، با تاسف به من گفت اگر در این نه ماه به مرکز تحقیقات فیزیک نظری یا دانشکده فیزیک سری نزده یعنی از کار علمی بسیار دور شده است. محمد در انتهای سال 2005 یک
جایگاه وب راه انداخت و عکسهایش را در آن قرار داد.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
Friday, January 06, 2006
دوی دوایها – سال تحصیلی 73-74
یک ِ چهار، سه ی ِ سه، پنج ِ یک، یک ِ چهار، دوی ِ دو،سه ی ِ پنج، یک ِ یک، دوی ِ دو، سه ی ِ چهار
کلاسهای مدرسه هایی که من می رفتم همه آن سالها شماره داشتند. دبستان سلمان فارسی، دبستان شهید کلانتری، راهنمایی و دبیرستان علامه حلی تهران، همه ی این مدرسه ها هر سال گروه بندی کلاسها را به هم می ریختند و از نو می چیدند. گویا تجربه نشانشان داده بود که دو سال همکلاسی بودن یک گروه بیست نفره عاقبت خوشی ندارد. هر کلاس یک تیم فوتبال داشت و همکلاسی ها هواداران تیم کلاس خودشان می شدند و به خاطر اهمیت فوتبال رقیب سایر کلاسها. تنها سالی که از قاعده مستثنا شد، دوم دبیرستان بود. البته من بازهم به درخواست خودم جایم را با یک نفر از یک ِ دو عوض کردم. چون یک ِ یک چندان دلچسبم نبود. همین دو سال پیاپی هم گروه شدن بود که شاگردان دوره را به شدت به شماره کلاسشان وابسته کرد. همه خود را با این نامها گروه بندی می کردند. هر کلاس برای خودش فرهنگ و ارزشهای خاصی داشت. دوی ِ یکی ها درسخوان بودند. دوی ِ دویی ها هر زمان که مجال داشتند در زمین فوتبال، با توپ دولایه پلاستیکی 9 به 9 بازی می کردند. بربری پارتی گرفتند، و روزی از روزهای سمینار علوم و فنون بیشترین آمار غایبین در کل مدرسه را داشتند، 23 از 24. دوی ِ سه یی ها را تا دوره المپیاد اصلا نمی شناختم، فقط می دانستم که تیم فوتبالشان قوی است و در بازی فینال هم دوی دو را مغلوب کردند. از دوی ِ چهار هیچ یادم نیست و دوی ِ پنجیها، پی گیر لیگ برتر انگلستان، عکسهای بازیکنان لیگ برتر را به دیوارهای کلاسشان چسبانده بودند. دوی ِ ششیها شرورترین کلاس به حساب می آمدند و سال بعد که دوباره گروه بندی کلاسها را به هم ریختند، می گفتند به خاطر دوی شش بوده. سوم دبیرستان، تغییر گروه ها فقط هنگام نشستن در کلاس اثر داشت. زنگهای تفریح و گردشها و گروه های دوستی و عنوانها هنوز متعلق به گروه بندی دوم دبیرستان بود و شش سال بعد، زمانی که هیچ چهار نفر از دوی ِ دوییها در یک رشته از یک دانشگاه درس نمی خواندند، در مهمانی خداحافظی
محمد صدیقی اکثریت مهمانان را
اعضای این کلاس تشکیل می دادند.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
Thursday, January 05, 2006
مراد، متولد 1358 شمسی

پسری که با قدمهای بلند راه می رفت. موهای فردار در هم تنیده ای دارد. هم مدرسه ای بودیم اما هم کلاسی نبودیم، او دوی سه ای بود و من
دوی دوای. قبل از آنکه در دوره تابستان المپیاد فیزیک ببینمش، چندین بار در مدرسه هنگامی که قدمهای کشیده بر می داشت و بلند صدا می کرد امیر، دیده بودمش. هر بار نفس نفس می زد و عرق جنب و جوش زنگ تفریح صورتش را پوشانیده بود.
در دوره هفت نفره آمادگی المپیاد فیزیک برای من از حفظ پرنسیپهای اجتماعی صحبت کرد و اولین کسی بود که به من آموخت هنگام ورود به اتاق کار کسی با در گشوده، تنها کوبیدن انگشت به در کافی نیست، این را خودم قبلا بلد بودم، بلکه بعد از در زدن باید مکث کرد و منتظر اشاره صاحب اتاق بود. این مکث را سالهاست که با هشیاری رعایت می کنم. بسیاری از صاحبان اتاقها را دیده ام که نمی دانستند وقتی مکث کرده ام باید به من اشاره کنند تا داخل شوم و بارها چند نفر در زمانی که من مکث کرده بودم از کنارم به داخل اتاق خزیدند. تا مدتی تعجب می کردم که چرا این همه آدم پرنسیپهای اجتماعی را بلد نیستند. زمانی به معنی پرنسیپ فکر کردم و زمانی دیگر به باقی خاطراتم با مراد و از مراد.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
خیابان جمهوری، 1371 شمسی

از زیر پل حافظ به سمت شرق، جنوب خیابان، اول کوچه آلیک، بعد پاساژ عباسیان و سومی پاساژ فرقانی است. پاساژ توکل سمت غرب پل و بزرگتر است. اینها مراکز فروش قطعات الکترونیکی در تهران اند
سوم راهنمایی، مدارهای الکتریکی بخشی از کتاب حرفه و فن بود. برای کار عملی در فکر ساخت یک کیت الکترونیکی بودم که این نشانی ها را یاد گرفتم و در ماههای بعد از آن، هفته ای نبود که به دنبال یک قطعه یا برای تماشا به آن خیابان نروم. نزدیکی مدرسه به آن خیابان نیاز به اجازه گرفتن از پدر و مادر را منتفی می کرد. دوست داشتم مخترع شوم و مهمترین کار مهندس الکترونیک را ساختن مدار و روبات می دانستم. تجسم اختراع برای من یک روبات جاسوس به اندازه مگس بود که تصویر درون خانه های همسایه را برایم بفرستد. پس باید مهندس الکترونیک می شدم و اعلام می کردم که نمی خواهم در دانشگاه پزشکی بخوانم. نیمی از عرض خیابان را خط ویژه مخصوص تردد اتوبوسهای شرکت واحد گرفته بود و نیم دیگر یک طرفه به سمت شرق بود. اقتصاد دانش آموزی خانه ما حکم به استفاده از اتوبوس برای هر دو مسیر می کرد.
بعد از یک سال که دیگر خود را بلد آن خیابان می دانستم برای تهیه قطعات یکی از مدارهای ابداعی خودم به جمهوری رفتم. اتوبوس های مجارستانی چند سالی بود که در آن خیابان حرکت می کردند و بخش مردان هم از مدتها پیش از بخش زنان جدا بود . تقاطع خیابان کارگر، از در وسط سوار شدم. نرسیده به چهارراه ولیعصر، دو ایستگاه مانده به پل حافظ در تراکم بیش از حد جمعیت احساس کردم که کسی بازویم را می کشد. انگار می خواست بدنم را بچرخاند. پشت سرم را نگاه نکردم ولی شتابان از لابه لای جمعیت به سمت جلوی اتوبوس خزیدم. احساس می کردم و می شنیدم که کسی به دنبال من می آید. وقتی اتوبوس در ایستگاه ایستاد نزدیک در جلو توقف کردم. آن کس هم توقف کرد. تنها یک لحظه کوتاه به عقب نگاه کردم و هیبت مردی با کت چرمی قهوه ای را به مدت یک نیم نگاه دیدم. هنوز یک ایستگاه مانده است. اتوبوس در حال راه افتادن بود که پایین پریدم. و بعد از بسته شدن در به داخل اتوبوس نگاه کردم. مطمئن نبودم به دنبال چه کسی باید باشم اما چهره آن مرد قهوه ای پوش میانسال با سر طاس را می دیدم که به من نگاه می کند. اولین باری بود که از تنها بودن در خیابانهای شهر ترسیدم و آخرین باری بود که در آن سالها به خیابان جمهوری رفتم، تا چهار سال بعد که برای ساختن یک کیت شنود برای پسری در فامیل
مراد، با آنها دوباره پاساژ فرقانی را دیدم.
مطلب را به بالاترین بفرستید: