خاک

Saturday, March 25, 2006

عزاداران


زمان: 1368 شمسی، همزمان با ماه محرم
مکان: تهران، محله خواجه نظام الملک

ساختمان ما از دو طرف به کوچه راه داشت. در ِ جلو که زنگهای ساختمان کنارش بود، آهنی بود و پنجره ای شیشه ای داشت. راه باریکی از کنار ساختمان به در پشتی می رسید. در فلزی پشت یک متر پهنا داشت. پشت ساختمان باغچه نسبتا بزرگی بود. نرده های فلزی که هم قد یک انسان بالغ بودند باغچه را از کوچه جدا می کردند. روبروی نرده ها خانه ای یک طبقه بود که پارکینگ سرپوشیده اش، چند سالی تکیه عزاداری برای محرم بود. دسته های عزاداری که از محله های دیگر راه می افتادند، جلوی این ساختمان، چند دقیقه ای طبل و زنجیر می زدند و صاحب تکیه از آنها با شربت پذیرایی می کرد.
ما از پنجره تماشا می کردیم و بعضی از همسایه کنار در پشت به تماشا می ایستادند. شب قبل از تاسوعا حدود ده بار دسته ای از آنجا رد می شد. و ما با نزدیک شدن صدای طبل به چراغها را خاموش می کردیم، که داخل خانه معلوم نباشد، و کنار پنجره می رفتیم. بعد از تماشای دو سه دسته، خسته می شدیم و پی ِ کارمان می رفتیم.
از تماشای دسته سیر شده بودم. کوچه هنوز بیدار بود. خودم را با کار دیگری سرگرم کرده بودم. برخلاف بارهای پیش این بار سروصدای جیغ و فریاد بود که من را پای پنجره کشید. صدای کوبیده شدن در پشتی آمد. دیدم که مردان سیاه پوش یکی پس از دیگری از روی نرده ها به داخل باغچه می پرند و به سمت راهروی باریک کنار ساحتمان می دوند. دیگر از عزاداری خبری نبود.
هم سوی آنها، پشت پنجره جلوی آپارتمان رفتم. مردان سیاه پوش جمع شده بودند و آقای حاتم لو، همسایه طبقه پایین بر سر آنها فریاد می زد که تمامش کنید. دختر آقای حاتم لو باردار بود، چادر گلدار بر سرش، کنار باغچه جلوی ساختمان ایستاده بود و نگران تماشا می کرد. صدای کوبیده شدن در جلو آمد. شیشه اش شکست. دختر آقای حاتم لو بی هوش شد و به زمین افتاد.
چند دقیقه بعد، پسر جوان آقای حاتم لو سرش را از پنجره جلوی آپارتمانشان، درست زیر جایی که ایستاده بودم بیرون آورد و جمعیت را تماشا کرد. از بالا می دیدم که ساعدش خونی است. تلاش می کرد با تکه پارچه ای جلوی خونریزی را بگیرد. آقای حاتم لو فریاد می کشید تمام شد، بس کنید، بروید.
دیرتر، مامان ماجرا را از همسایه ها شنید. پسر جوان آقای حاتم لو کنار باقی تماشاچیان ساختمان، کنار در پشتی ایستاده بوده است. اما باقی تماشاچیان همگی دختر بوند. کسی از عزاداران به او تذکر می دهد که از لابلای خانم ها کنار برود. پسر جوان آقای حاتم لو پاسخش را « به تو مربوط نیست » می دهد و دعوایشان می شود.
بگو مگوهای جلوی ساختمان نیم ساعت بیشتر طول نکشید. پول شیشه جدید برای در جلو را آقای حاتم لو داد، اما سایر همسایه ها را مجاب کرد روی نرده های باغچه پشتی، چند ردیف سیم خاردار اضافه کنند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

Saturday, March 11, 2006

لیدوش، یک زن ایرانی

زمان: 1367 شمسی
مکان: تهران، خیابان شهید اجاره دار(خواجه نظام الملک سابق)، پایین تر از ده متری ارامنه
موشک باران تهران تمام شده بود. بابا و مامان تصمیم گرفته بودند محله مان را عوض کنیم. آپارتمان 46 متری ما در انتهای بلوار آهنگ تهران بسیار ارزانتر از آپارتمانی مشابه، در شمال خیابان انقلاب بود. قرار بود وانت مزدا 1600 سبز، که خیلی دوستش داشتم، جبران کاستی کند. چند ماهی بود که جستجو می کردند، اما بی فایده بود. پول بیشتری لازم داشتیم. بابا، به پیشنهاد عمویم و همسرش، به یکی از بنگاه های اطراف خانه آنها، میدان شهید نامجو (گرگان)، رفت و از بخت خوبش آپارتمانی 90 متری در محله خواجه نظام الملک به او پیشنهاد شد. واحدی تمیز در طبقه سوم یک ساختمان 8 واحدی که بهایش به نسبت مساحت و محله اش از موارد مشابه بسیار ارزانتر بود. این ساختمان 20 ساله با 11 ساختمان کناری اش تشکیل مجتمع مسکونی سازمان مسکن را می داد.
می شنیدم که مجتمع را پیش از انقلاب برای کارمندان سفارتی ساخته بودند اما آنها هیچ گاه فرصت سکونت را در آن پیدا نکردند. بعد از انقلاب عده ای آپارتمان ها را تصرف کردند و بعدها بنیاد مسکن که از پس تصرف کننده ها بر نیامده، با تعیین اجاره بها، مالکیت آپارتمانها را به ساکنین می بخشد و به نامشان سند صادر می کند. و این سند با چند واسطه به نام بابا شد. همه داستانهای پشت نام ساختمان و نداشتن خط تلفن، برای توجیه ارزانی آپارتمان کافی بود. اما چند ماه که از ساکن شدنمان گذشت فهمیدیم که بدنامی ساختمان هم در پایین آوردن بهایش بی تاثیر نبوده است.
ساکن اولین واحد ساختمان را با نام لیدوش خانم می شناختم. دو پسر و دو دختر داشت. آرتین، بزرگترین پسرش هم سن من بود. پسر با ادب و پاکیزه ای به نظر نمی رسید. بابا اجازه نمی داد در کوچه یا حیاط کوچک جلوی ساختمان بازی کنم. در خیالم آرتین را مقصر می دانستم. بزرگترین دخترش هم سن خواهرم و چهار سال بزرگتر از من بود، اما تلی هم اجازه نداشت با او دوست بشود. شوهرش منوچهر، به جرم توزیع مواد مخدر در زندان بود. مادرم از همسایه ها شنیده بود خانواده ارمنی اش، لیدوش خانم را به خاطر ازدواجش با یک مرد مسلمان طرد کرده اند. چون خانه دار بود، همسایه ها کنجکاو ِ منبع درآمدش بودند. من از این پچ پچ ها سر در نمی آوردم. فقط می فهمیدم که مردم نحوه زندگی اش را مورد سوال قرار می دهند. شدت این فضولی ها، من ِ هفت ساله را هم نسبت به لیدوش خانم و بچه هایش کنجکاو کرده بود. موهای رنگ شده لیدوش خانم و تماشای فیلمهای ویدئویی، که از آرتین شنیده بودم هِنو برایشان می آورد، تنها کشفیات عجیب من بودند. در دوره ممنوعیت دستگاه ویدئو، نتیجه کشفیاتم برایم معنی ِ پولدار بودنشان را داشت.
هِنو پسر جوانی، هم قد من بود. موتورسیکلت خیلی کوچکی با لاستیک های پهن سوار می شد. خیلی دلم می خواست یک موتورسیکلت شبیه آن داشتم. شب دعوا، وقتی دیدم از مردی که دوبرابر او قد داشت، کتک می خورد دلم برایش سوخت. همه همسایه ها در راهرو بودند و جلوی ساختمانمان مردم جمع شده بودند و سرک می کشیدند. مردی که گویا برادر منوچهر بود داد و بیداد می کرد و می خواست بداند هِنو در خانه همسر برادرش چه می کند. از میان نرده های راه پله دیدم که هٍنو در حالی که کتک می خورد از ساختمان فرار کرد. اما برادر منوچهر آرام نگرفته بود و بر سر لیدوش داد وبیداد می کرد. بابا به من اجازه ماندن در راه پله را نداد و فقط توانستم از پنجره تماشاچی ها را تماشا کنم و سر و صدا بشنوم. همسایه ی ِ دیوار به دیوارمان مادر لیدوش را در میان تماشاچی ها پیدا کرده و نشان مادرم داده بود.
دو سه ماه بعد باز هم داد و بیداد در راه پله پیچید. این بار لیدوش خانم بود که از پسر جوان آقای حاتم لو، همسایه طبقه دوم، شاکی بود. این بار بابا به سرعت طرفین را به منزل یکی شان هدایت کرد و تماشاچی ها خبردار نشدند.
یک ماه بعد از دعوای دوم، منوچهر از زندان آزاد شد. اما دیگر از لیدوش خانم هیچ خبری نبود. بچه ها با پدرشان چند ماهی در آن خانه زندگی کردند و بعد از ساختمان رفتند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin