عزاداران

مکان: تهران، محله خواجه نظام الملک
ساختمان ما از دو طرف به کوچه راه داشت. در ِ جلو که زنگهای ساختمان کنارش بود، آهنی بود و پنجره ای شیشه ای داشت. راه باریکی از کنار ساختمان به در پشتی می رسید. در فلزی پشت یک متر پهنا داشت. پشت ساختمان باغچه نسبتا بزرگی بود. نرده های فلزی که هم قد یک انسان بالغ بودند باغچه را از کوچه جدا می کردند. روبروی نرده ها خانه ای یک طبقه بود که پارکینگ سرپوشیده اش، چند سالی تکیه عزاداری برای محرم بود. دسته های عزاداری که از محله های دیگر راه می افتادند، جلوی این ساختمان، چند دقیقه ای طبل و زنجیر می زدند و صاحب تکیه از آنها با شربت پذیرایی می کرد.
ما از پنجره تماشا می کردیم و بعضی از همسایه کنار در پشت به تماشا می ایستادند. شب قبل از تاسوعا حدود ده بار دسته ای از آنجا رد می شد. و ما با نزدیک شدن صدای طبل به چراغها را خاموش می کردیم، که داخل خانه معلوم نباشد، و کنار پنجره می رفتیم. بعد از تماشای دو سه دسته، خسته می شدیم و پی ِ کارمان می رفتیم.
از تماشای دسته سیر شده بودم. کوچه هنوز بیدار بود. خودم را با کار دیگری سرگرم کرده بودم. برخلاف بارهای پیش این بار سروصدای جیغ و فریاد بود که من را پای پنجره کشید. صدای کوبیده شدن در پشتی آمد. دیدم که مردان سیاه پوش یکی پس از دیگری از روی نرده ها به داخل باغچه می پرند و به سمت راهروی باریک کنار ساحتمان می دوند. دیگر از عزاداری خبری نبود.
هم سوی آنها، پشت پنجره جلوی آپارتمان رفتم. مردان سیاه پوش جمع شده بودند و آقای حاتم لو، همسایه طبقه پایین بر سر آنها فریاد می زد که تمامش کنید. دختر آقای حاتم لو باردار بود، چادر گلدار بر سرش، کنار باغچه جلوی ساختمان ایستاده بود و نگران تماشا می کرد. صدای کوبیده شدن در جلو آمد. شیشه اش شکست. دختر آقای حاتم لو بی هوش شد و به زمین افتاد.
چند دقیقه بعد، پسر جوان آقای حاتم لو سرش را از پنجره جلوی آپارتمانشان، درست زیر جایی که ایستاده بودم بیرون آورد و جمعیت را تماشا کرد. از بالا می دیدم که ساعدش خونی است. تلاش می کرد با تکه پارچه ای جلوی خونریزی را بگیرد. آقای حاتم لو فریاد می کشید تمام شد، بس کنید، بروید.
دیرتر، مامان ماجرا را از همسایه ها شنید. پسر جوان آقای حاتم لو کنار باقی تماشاچیان ساختمان، کنار در پشتی ایستاده بوده است. اما باقی تماشاچیان همگی دختر بوند. کسی از عزاداران به او تذکر می دهد که از لابلای خانم ها کنار برود. پسر جوان آقای حاتم لو پاسخش را « به تو مربوط نیست » می دهد و دعوایشان می شود.
بگو مگوهای جلوی ساختمان نیم ساعت بیشتر طول نکشید. پول شیشه جدید برای در جلو را آقای حاتم لو داد، اما سایر همسایه ها را مجاب کرد روی نرده های باغچه پشتی، چند ردیف سیم خاردار اضافه کنند.
