هموطن
اکنون : واقعا که لیاقت همچین "هموطن" هایی اینه که کشورشون توسط ارتش آمریکا له و لورده شه و جنگ داخلی به وجود بیاد و نا امنی به وجود بیاد و همه چی بریزه به هم.
زمان: فروردین 1383
مکان: بم، اردوگاه وحدت

سه ماه از زلزله گذشته بود هنوز مردم در چادر زندگی می کردند. انجمن حمایت از حقوق کودک، چند مهد کودک در نقاط مختلف شهر راه انداخته بود. هر هفته یک گروه از اعضای داوطلب را به آنجا می فرستاد تا کمکهای تازه را توزیع کنند و بچه ها را با برنامه های شاد، سرگرم کنند. با پولهایی که بهار جمع کرده بود، تخم مرغ شانسی برای عیدی و حصیر برای بادبادک و رنگ و قلمو برای نقاشی دیواری خریده بودیم. بهار و محمد و ایمان و احد ماه قبلش هم آنجا بودند و خیلی از قصه هایی که دیده بودند یا از کسانی که زودتر آنجا حضور داشتند شنیده بودند را برایم بازگو می کردند. می دانستم که سگهای زنده یاب سوئیسی که چند ساعت بعد از زلزله وارد فرودگاه کرمان شده بودند؛ یک روز در حبس بسیجیان بودند تا مسئولین دلسوز تصمیم بگیرند آیا حیوان نجس اجازه نجات مسلمان زیر آوار را دارد یا نه. شنیدم که امدادگران هلال احمر روزهای اول بعد از زلزله، جلیقه های ماه نشان را از کامیون برای مردم پرت کرده اند تا بپوشند و سیمای سراسری تعدد نیروهایشان را تحت پوشش گسترده خبری قرار دهد. می دانستم که حتی تعداد جوازهای دفن صادر شده خیلی بیشتر از آمار تلفاتی است که رادیو اعلام می کند. می دانستم که با وجود خبرپراکنی از تلاشهای بی دریغ ستادهای معین برای اسکان موقت مردم در اتاقکهای پیش ساخته، هنوز شهروندان بم بهره ای از آنها نبرده اند. می دانستم که افسران ارشد سپاه را به جرم دزدی چند کانتینر از کمکها، گرفته اند. شنیده بودم که از چادرهای مجهز ژاپنی و فرانسوی هیچ کجای شهر اثری دیده نمی شود. شنیده بودم که قسمتهایی از شهر را قاچاقچیان مسلح قُرُق کرده اند و در جستجوی مخفی گاه های مواد مخدرشان هستند.
بر اساس شنیده هایم، انتظارداشتم مردم را شاکی و ناراضی ببینم و در تکاپو که وضعیتشان را تغییر دهند. سوار بر وانت امان آقا وارد اردوگاه وحدت شدیم، از بچه هایی که بهار می گفت به دنبال وانت می دوند و آمدن خاله ها و عموهای تازه را با شادی اعلام می کنند، خبری نبود. اندکی بعد فهمیدیم که بسیاری از بچه هایی که ماه پیش در اردوگاه بوده اند، به خانه شان در شهرها و روستاهای اطراف برگشته اند و اصلا اهل بم و زلزله زده نبوده اند. تعجب می کردم که با چه انگیزه ای به آن اردوگاههای بی سر و سامان و مصیبت زده آمده بودند. غذای مجانی و کمکهایی که تقسیم می شد تنها انگیزه ای بود که می توانستم پیدا کنم. کمکهایی که بیشتر از مقداری اسباب بازی، لباس و لوازم خانگی کوچک نبودند. بهار می گفت وضعیت دائمی شان را در روستای خودشان تصور کن که زندگی بی خانمان در اردوگاهی با چنین وضعی را به آن ترجیح داده اند.
بهار برایمان تعریف کرد بار قبل که یکی دیگر از اعضای گروه را به درمانگاه صحرایی برده بود، یک ماه بعد از زلزله، مصدومی گلوله خورده را به درمانگاه آورده بودند. او صاحب یکی از خانه های آوار شده بود که وقتی برای سرکشی به خرابه خانه اش رفته، گروهی را مشغول جستجو لابلای خرابه ها دیده و به آنها اعتراض کرده و جوابش را با گلوله گرفته بود. از آقا امان و سایر اهالی می شنیدیم که چطور دزدها، گروهی و با بولدوزر، آهن آلات خرابه ها را هم بار کامیون می کنند. همه جا آگهی خرید عمده آهن آلات پر بود. فهمیدیم که بسیاری از زلزله زدگان حقیقی به جای استفاده از امکانات اردوگاه، چادری روی خرابه های خانه شان علم کرده اند و برای محافظت از اموال زیر آوار، پاس می دهند. از آن روز، عیدی بچه ها را به جای توزیع در اردوگاه و مهدکودکهای تحت نظر انجمن، سوار وانت امان آقا در شهر می چرخاندیم و هر بچه ای می دیدیم صدایش می کردیم و عیدیش را به دستش می دادیم.
